تحريك كرديم و هر چه توانستيم كوشيديم اما كارى از پيش نبرديم ، نه نيرومندان بدكار بوديم نه پرهيزكاران نكوكار ، خدا ترا يارى كرد و بر ما ظفر داد اگر سطوت كنى به سبب گناهان ماست و كارهايى كه كردهايم و اگر ببخشى به اقتضاى بردبارى تو است كه بر ضد ما حجت داشته اى . » حجاج گفت : « به خدا سخن ترا خوشتر دارم از آنكه پيش ما آيد كه شمشيرش از خونهاى ما چكان است و گويد نكردم و نبودم ، اى شعبى به نزد ما امان دارى ، برو . » گويد : چون كمى برفتم گفت : « شعبى بيا » گويد : دلم بيمناك شد ، اما گفتار وى را كه شعبى امان دارى به ياد آوردم و دلم آرام گرفت ، حجاج گفت : « شعبى پس از جدايى از ما مردم را چگونه يافتى ؟ » گويد : وى مرا حرمت مىكرده بود ، گفتمش : « خدا امير را قرين صلاح بدارد ، به خدا از پس تو پيوسته بىخواب بودم ، عرصه را تنگ يافتم ، قرين ترس شدم و ياران شايسته را از دست دادم و كسى را همانند امير نيافتم . » گفت : « شعبى برو » و من برفتم .
خالد بن قطن حارثى گويد : اعشى همدان را پيش حجاج آوردند كه گفت :
« بيا ، اى دشمن خدا شعر خويش را كه گفته اى : بزرگوارى بين اشج است
و قيس ، بخوان ، بيت خويش را بخوان . » اعشى گفت : « شعرى را كه دربارهء تو گفتهام مىخوانم » گفت : « بخوان » گويد : و او شعرى را خواندن گرفت به اين مضمون :
« خدا نور خويش را كامل مىكند « و نور بدكاران را خاموش مىكند
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3729
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٧٢٩