« قيس ولايت را به آتش كشيد « و چون بيفروخت گريزان شد . » پس از آن برفت تا به خانهء خويش رسيد ، سلاح داشت و بر اسب خويش بود ، فرود نيامد ، دخترش پيش وى آمد و در او آويخت ، كسانش نيز آمدند و گريستن آغاز كردند ، آنها را اندرز داد و گفت : « گريه مكنيد پنداريد اگر از شما جدا شوم چه مدت ميان شما مىمانم تا بميرم ؟ اگر بميرم آنكه اكنون روزيتان مىدهد زنده است و نمردنيست و از پس مرگ من نيز چون وقت زنده بودنم شما را روزى مىدهد » آنگاه با كسان خويش وداع گفت و از كوفه برون شد .
محمد بن سايب كلبى گويد : به وقت نيمروز بود كه هزيمت شدند . من دوان بيامدم ، نيزه و شمشير و سپر همراهم بود ، همان روز پيش كسان خود رسيدم و چيزى از سلاح را نينداخته بودم .
گويد : حجاج گفت : « رهاشان كنيد كه پراكنده شوند ، تعقيبشان مكنيد » و بانگزن بانگ زد كه هر كه برود در امان است . پس از جنگ نبرد ، محمد بن مروان سوى موصل بازگشت و عبد الله بن عبد الملك سوى شام رفت و عراق را به حجاج واگذاشتند .
گويد : حجاج بيامد و وارد كوفه شد و مصقلة بن كرب عبدى را كه مردى سخندان بود پهلوى خويش نشانيد و گفت : « صفت هر كس را روبرو بگوى ،
كسانى را كه با آنها نكويى كردهايم ناسپاسى و زشت پيمانيشان را بگوى و از هر كس عيبى مىدانى عيب او را بگوى و تحقيرش كن . » گويد : و چنان بود كه هر كس مىخواست بيعت كند به دو مىگفت : « شهادت مىدهى كه كافر شده اى ؟ » اگر مىگفت : « بله » با وى بيعت مىكرد و گرنه او را مىكشت .
گويد : يكى از مردم خثعم كه آن سوى فرات از كسان كناره گرفته بود پيش
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3715
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٧١٥