گويد : عبد الرحمن برفت تا به كرمان رسيد و خرشة بن عمرو تميمى را بر آنجا گماشت ، ابو اسحاق نيز آنجا بماند و در فتنه اى دخالت نكرد تا جنگ جماجم رخ داد .
گويد : وقتى كسان وارد فارس شدند ، مردم با همديگر فراهم آمدند و گفتند :
« ما كه حجاج عامل عبد الملك را خلع كردهايم ، عبد الملك را نيز خلع كردهايم » و دربارهء عبد الرحمن همسخن شدند .
نخستين كسى كه عبد الملك بن مروان را خلع كرد چنان كه در روايت ابو الصلت تميمى آمده تيحان بن ابجر بود ، از مردم بنى تيم الله ، كه به سخن ايستاد و گفت : « اى مردم من ابو ذبان را خلع مىكنم چنان كه اين پيراهنم را بيرون مىكنم . » گويد : پس از آن مردم بجز اندكى ، عبد الملك را خلع كردند و به طرف ا بن اشعث جستند و با وى بيعت كردند . بيعت وى چنين بود كه بر كتاب خدا و سنت پيمبر خدا و خلع پيشوايان ضلالت و جهاد با منحرفان بيعت مىكنيد ؟ و چون مىگفتند : « آرى » با آنها بيعت مىكرد .
گويد : و چون خبر خلع به حجاج رسيد به عبد الملك نامه نوشت و كار عبد الرحمن را به دو خبر داد و خواست كه با شتاب سپاه سوى وى روانه كند .
گويد : آنگاه بيامد و در بصره جا گرفت .
گويد : و چنان بود كه مهلب از مخالفت عبد الرحمن همانوقت كه در سيستان بود خبر يافت و به دو نوشت :
« اما بعد ، اى پسر محمد به مرحلهء طغيانى دراز بر ضد امت محمد پاى نهاده اى ، خدا را ، خدا را ، به خويشتن بنگر و خودت را به كشتن مده و خون مسلمانان را مريز و جماعت را به تفرقه مينداز و بيعت را مشكن ، اگر گويى از اين كسان بر خويشتن بيم دارم ، حق است كه از خدا بر خويشتن بيشتر از مردم بترسى . به سبب ريختن
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3683
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٦٨٣