گويد : عبد الرحمن آنها را تعقيب كرد و چون از سرزمين كوفه برون شدند و به طرف اصبهان رفتند بازگشت و با آنها نبرد نكرد ، اصلا ميان وى و آنها نبردى رخ نداده بود .
گويد : خوارج برفتند تا نزديك عتاب بن ورقاء فرود آمدند كه در جى بود ، و وى را محاصره كردند ، عتاب به مقابلهء آنها برون شد و جنگ كرد اما تاب آنها نياورد و خوارج به ياران او حمله بردند كه سوى شهر باز رفتند . اصفهان در آن وقت تيول اسماعيل بن طلحة بن مصعب بود كه عتاب را آنجا فرستاده بود .
گويد : عتاب با خوارج مقاومت كرد و هر چند روز يك بار برون مىشد و بر در شهر با آنها نبرد مىكرد ، از بالاى حصار نيز تير و سنگ به طرف آنها مىانداختند .
گويد : يكى از مردم حضرموت به نام ابو هريره پسر شريح همراه عتاب بود و با وى برون مىشد ، مردى شجاع بود و به خوارج حمله مىبرد و شعرى مىخواند به اين مضمون :
« اى سگان جهنم « حملهء ابو هريرهء بانگزن را « چگونه مىبينيد ؟
« كه شب و روز به شما بانگ مىزند « اى ابن ماحوز واى شرارت پيشگان « نبرد جى را چگونه مىبينيد ؟ » گويد : و چون اين كار مكرر شد يكى از خوارج كه گويند عبيدة بن هلال بود ، در كمين وى بود . روزى ابو هريره برون شد و چنان كرد كه مىكرده بود و چنان گفت كه مىگفته بود . عبيدة بن هلال به دو حمله برد و با شمشير ضربتى به گردن او زد ، يارانش به عبيده حمله بردند و او را ببردند و مداوا كردند .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3432
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٤٣٢