بس درازقد بود هنگام سوارى پاهايش به زمين مىكشيد و مايهء وحشت كسان بود به ياران مختار حمله برد و به هر كه رو مىكرد مقاومت نمىيارست ، مختار او را بديد و به دو حمله برد و ضربتى بزد كه پيشانيش و بالاى سرش را ببرد و بيجان بيفتاد .
گويد : آنگاه اين اميران و سران از هر سو بيامدند و ياران مختار كه تاب مقاومت آنها نداشتند وارد قصر شدند و در آنجا ببودند و كار محاصره سخت شد ، مختار به آنها گفت : « واى شما از محصور ماندن ضعفتان فزون مىشود ، برويم و نبرد كنيم تا اگر كشته شديم محترمانه كشته شده باشيم . به خدا نوميد نيستم كه اگر صميمانه بكوشيد ،
خدايتان نصرت دهد » گويد : اما سستى آوردند و عاجز ماندند .
گويد : مختار به آنها گفت : « اما به خدا من دست در دست آنها نمىنهم و به حكمشان تسليم نمىشوم » و چون عبد الله بن جعده ديد كه مختار چه مقصود دارد با ريسمانى از قصر پايين رفت و به كسانى از ياران خويش پيوست و به نزد آنها نهان شد .
گويد مختار وقتى سستى و نوميدى ياران خويش را بديد آهنگ برونشدن كرد و كس پيش زن خويش ام ثابت دختر سمره فزارى فرستاد كه بوى خوش بسيار براى او فرستاد ، پس غسل كرد و حنوط ماليد و بوى خوش را به سر و ريش خود زد و با نوزده كس برون شد . سايب بن مالك اشعرى كه هر وقت مختار به مداين مىرفت در كوفه جانشين وى مىشد از آن جمله بود ، زن سايب عمره دختر ابو موسى اشعرى بود و پسرى براى وى آورده بود كه نام وى را محمد كرده بود و با پدرش در قصر بود و چون سايب كشته شد و همه كسانى را كه در قصر بودند گرفتند ، چون كودك بود رهايش كردند .
گويد : چون مختار از قصر برون شد به سايب گفت : « راى تو چيست ؟ » گفت : « راى از آن تو است چه راى دارى ؟ »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3410
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٤١٠