بطلب ثواب دو تا دو تا ميارى ، و اى كه گروه ياغى ترا مىكشند . » عمرو اسب خويش را برجهانيد و معاويه را سوى خود كشانيد و گفت : « معاويه ! مىشنوى عبد الله چه مىگويد ؟ » گفت : « چه مىگويد ؟ » عمرو خبر را با وى بگفت .
معاويه گفت : « پير احمقى شده اى ، هنوز حديث مىگويى ، اما در پيشاب خود مىلغزى و عمار را ما نكشتهايم ، عمار را كسى كشت كه آوردش به جنگ » و كسان از خيمه ها و سراپرده ها برون آمدند و مىگفتند : « عمار را كسى كشت كه آوردش به جنگ . » گويد : « نمىدانم كداميك عجيبتر بودند ، او يا آنها ؟ » ابو جعفر گويد : آوردهاند كه وقتى عمار كشته شد ، على به قوم ربيعه و همدان گفت : « شما زره و نيزهء منيد » در حدود دوازده هزار كس از آنها آماده شدند ، على بر - استر خويش پيش رفت و حمله برد و آنها نيز بيكبار حمله بردند و صفهاى شاميان
را شكستند به هر كه رسيدند بكشتند تا به نزد معاويه رسيدند و على رجزى به اين مضمون مىخواند :
« ضربتشان مىزنم « اما معاويه چپ چشم شكمگنده را « نمىبينم » معاويه بانگ بر آورد .
على گفت : « اى معاويه براى چه مردم را به كشتن مىدهى ، بيا داورى به خدا افكنيم ، هر كه ديگرى را كشت كارها بر او راست شود . » عمرو گفت : « اين مرد با تو انصاف كرد » معاويه گفت : « انصاف نديدم ، مىدانى كه كس به مقابلهء او نرفته كه كشته نشده
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 2555
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٥٥٥