گويد : پس از آن على حركت كرد و بر كنار بصره فرود آمد ، طلحه و زبير خندق زده بودند ياران ما ، مردم بصره ، گفتند : « برادران كوفى ما چه مىخواستند و چه مىگفتند ؟ » گفتيم : « مىگفتند : براى صلح آمدهايم و سر جنگ نداريم » گويد : در اين اثنا كه چنين بودند و جز اين در دل نداشتند ، نوسالان دو اردو برون شدند و به همديگر ناسزا گفتند و تيراندازى كردند . آنگاه غلامان دو اردو بيامدند سپس سفيهان دو طرف آمدند و جنگ آغاز شد و سوى خندق راند شدند و بر سر آن جنگى سخت شد كه به مرزگاه رسيدند ، ياران على وارد آن شدند و ديگران از آن بيرون شدند . على بانگ زد كه فرارى را تعقيب مكنيد و زخمى را نكشيد و وارد خانه اى مشويد و چون كسان را منع كرد كس پيش مخالفان فرستاد كه براى بيعت بيايند و بيعت گروهى انجام شد ، آنگاه گفت : « هر كه چيزى از مال خود را مىشناسد » بگيرد و چنان شد كه در دو اردو چيزى بجا نماند .
آنگاه جمعى از جوانان قبيلهء قيس پيش وى آمدند و سخنران آنها سخن كرد .
على گفت : « اميران شما كجايند ؟ » سخنران قوم گفت : « اطراف شتر كشته شدند » و همچنان به سخنرانى خويش ادامه داد .
على گفت : « سخنران توانا چنين است » و چون از بيعت فراغت يافت ، عبد الله بن عباس را بر بصره گماشت مىخواست آنجا بماند تا كار وى استحكام گيرد .
گويد : اشتر به من گفت كه گرانبهاترين شتر بصره را براى او بخرم و من چنان كردم ، اشتر گفت : « شتر را پيش عايشه ببر و از جانب من به او سلام گوى . » گويد : شتر را ببردم و عايشه اشتر را نفرين كرد و گفت : « شتر را پيش او
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 2414
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٤١٤