« با اين برنشين و چون به بصره رسيدى به حساب جايزه امير مؤمنان دو بار بردار بخر و براى خودت و غلامت توشه بار كن و سوى امير مؤمنان حركت كن » فرستاده گويد : چنان كردم و پيش امير مؤمنان رسيدم كه مردم را غذا مىداد و همانند چوپان بر عصاى خويش تكيه داده بود و بر كاسه ها مىگذشت و مىگفت :
« يرفا ! براى اينها گوشت بيار ، براى اينها نان بيار ، براى اينها آبگوشت بيار . » گويد : و چون پيش وى رفتم گفت : « بنشين » با جمع كسان نشستم ، غذايى ساده بود و غذايى كه همراه داشتم بهتر از آن بود . چون مردم از غذا فراغت يافتند گفت : « يرفا ! كاسه ها را جمع كن . » آنگاه برفت ، من نيز از دنبال وى برفتم كه به خانه اى در آمد و وارد اطاقى شد من نيز اجازه خواستم و سلام گفتم . به من اجازه داد كه وارد شدم . بر پلاسى نشسته بود و بر دو متكاى چرمين پر از برگ خرما تكيه داده بود ، يكى را سوى من افكند كه بر آن نشستم .
حياط مرتفع بود و اطاقى بود كه پرده داشت . عمر گفت : « ام كلثوم ! غذاى ما را بيار . » نانكى با زيتون آوردند كه مقدارى نمك نكوبيده كنار آن بود .
عمر گفت : « ام كلثوم ، نمىآيى با ما از اين غذا بخورى ؟ » گفت : « گويى مردى پيش تو هست ؟ »
گفت : « آرى و گويى از مردم اين ديار نيست » گويد : در اين وقت دانستم كه مرا نشناخته است .
زن گفت : « اگر مىخواستى پيش مردان آيم از آن جامه ها به من مىپوشانيدى كه ابن جعفر به زن خود مىپوشاند » گفت : « اينت بس نيست كه گويند ام كلثوم دختر على بن ابى طالب و زن امير مؤمنان عمر » آنگاه به من گفت : « بخور ، اگر خوشدل بود غذايى بهتر از اين به تو مىخورانيد »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 2023
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٠٢٣