و مىجنگيد تا كشته شد .
عبد الله بن سوار و منذر بن جارود نيز جنگ كردند تا جان دادند ، خليد نيز رجز مىخواند و مىگفت :
« اى قوم تميم همگى فرود آييد .
« كه نزديك است سپاه عمر از جاى برود .
« همتان مىدانيد كه من چه مىگويم
« فرود آييد . » قوم فرود آمدند و سخت بجنگيدند و از مردم فارس چندان كشته شد كه پيش از آن مانند نداشته بود .
آنگاه برفتند و آهنگ بصره داشتند ، اما كشتىهايشان غرق شده بود و بازگشت از راه دريا ميسر نبود ، معلوم شد كه شهرك راه مسلمانان را بسته است آنجا كه بودند اردو زدند و در آن سخت تا به دفاع پرداختند .
وقتى عمر از كار علاء خبر يافت كه سپاه به دريا فرستاده حادثه را چنان كه رخ داد پيش بينى كرد و سخت خشمگين شد و نامه نوشت و او را عزل كرد و تهديد كرد و دستورى داد كه براى وى از همه سختتر و ناخوشايندتر بود ، يعنى سعد را سالار وى كرد و نوشت : « با همه كسانى كه پيش تواند به سعد بن ابى وقاص ملحق شو » پس علا با همه كسان خود سوى سعد روان شد .
عمر به عتبة بن غزوان نوشت كه علاء بن حضرمى سپاهى از مسلمانان را فرستاد و به چنگ مردم فارس داد و نافرمانى من كرد . پندارم كه از اين كار خدا را منظور نداشت بيم دارم كه ظفر نيابند و مغلوب شوند و به سختى افتند ، كسان سوى آنها فرست و پيش از آنكه نابود شوند به خويش ملحقشان كن .
عتبه مردم را پيش خواند و مضمون نامهء عمر را به آنها خبر داد . عاصم بن عمرو ، و عرفجة بن هرثمه و حذيفة بن محصن و مجزاة بن ثور و نهار بن حارث و
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1892
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٨٩٢