بدهند و شهر را بر او گشودند . و چون شهر گشوده شد يهودى را پيش خواند كه به دو گفته بودند دانشى به نزد او هست .
گويد : عمر از يهودى درباره دجال پرسيد كه در اين باره بسيار پرس و جو مىكرد .
يهودى گفت : « اى امير مومنان دربارهء او چه مىپرسى كه به خدا شما عربان در فاصله ده و چند ذراع از دروازه لد او را مىكشيد . »
سالم گويد : وقتى عمر وارد شام شد يكى از يهودان دمشق وى را بديد كه گفت :
« سلام بر تو اى فاروق كه فاتح ايليايى ، به خدا از اينجا نروى تا خدا ايليا را براى تو بگشايد . » و چنان بود كه مردم ايليا عمرو را به زحمت انداخته بودند و از وى به زحمت بودند و گشودن آن نتوانسته بود ، رمله را نيز نگشوده بود .
گويد : در آن اثنا كه عمر در جامه اردو زده بود ، كسان دست به سلاح بردند .
عمر گفت : « چه شده ؟ » گفتند : « مگر سواران و شمشيرها را نمىبينى ؟ » و چون نيك نگريست گروهى سوار ديد كه شمشيرها را تكان مىدادند و گفت : « اينان امان مىخواهند ، بيم مكنيد و امانشان بدهيد .
به آنها امان دادند و معلوم شد مردم ايليا بودند كه مطيع وى شدند و نامه اى دربارهء ايليا و اطراف و رمله و اطراف آن گرفتند و مردم فلسطين دو گروه شدند : گروهى با مردم ايليا بودند و گروه ديگر با مردم رمله بودند كه جمله ده ولايت بود و فلسطين به اندازهء همهء شام بود و آن يهودى شاهد صلح شد .
آنگاه عمر از يهودى در بارهء دجال پرسيد .
گفت : « وى از فرزندان بنيامين است ، به خدا شما عربان در فاصله ده و چند
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1788
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٧٨٨