سفر مىكردند به پاسخ كسان مىگفتند ما ابناى آكل المراريم و به اين نسب بزرگى مىكردند كه ( اين عنوان يكى از پادشاهان كنده بود كه او را آكل المرار ( علفخوار ) مىگفتند . و گويى كنايه از قوت و غريمت بود ) آنگاه پيمبر گفت : « ما بنى عضريم ، مادر خود را بدنام نمىكنيم و پدر خويش را انكار نمىكنيم . » اشعث بن قيس گفت : « اى مردم كنده اين سخن را دانستيد ، به خدا هر كه پس از اين نسب « آكل المرار » گيرد وى را هشتاد تازيانه حد مىزنم . » واقدى گويد : و هم در اين سال فرستادگان قبيلهء محارب پيش پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم آمدند .
و هم در اين سال فرستادگان رهاويان پيش پيمبر آمدند .
و هم در اين سال عاقب و سيد از نجران به نزد پيمبر آمدند و پيمبر براى آنها نامهء صلح نوشت .
و هم در اين سال فرستادگان قوم عبس به نزد پيمبر آمدند .
گويد : و هم در اين سال ، در ماه رمضان ، عدى بن حاتم طايى پيش پيمبر آمد .
و هم در اين سال ابو عامر راهب به در هرقل بمرد و كنانة بن عبد ياليل و علقمة بن علاثه دربارهء ميراث وى اختلاف كردند كه به نفع كنانه نظر داد و گفت آنها شهرنشين هستند و تو صحرانشينى .
گويد : و هم در اين سال فرستادگان طايفهء خولان پيش پيمبر آمدند كه ده كس بودند .
يزيد بن ابى حبيب گويد : پس از صلح حديبيه و پيش از جنگ خيبر رفاعة بن - زيد جذامى ضبيبى بيامد و غلامى به پيمبر خدا هديه كرد و به اسلام گرويد و مسلمانى پاك اعتقاد شد و پيمبر براى وى نامه اى به قومش نوشت كه مضمون آن چنين بود .
« بسم الله الرحمن الرحيم ، اين نامهء محمد پيمبر خداست براى »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1267
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٢٦٧