گفت : « چنين نمىكنم و با آنها نمىروم . » آنگاه عرفجه سالارى را رها كرد و از مردم بجيله جدا شد و سوى بصره رفت و عمر سالارى بجيله را به جرير بن عبد الله داد كه به جاى وى همراه قوم سوى كوفه رفت و چون از نزديك مثنى بن حارثه مىگذشت ، مثنى به وى نوشت پيش من بيا كه ترا براى كمك من فرستادهاند .
اما جرير به جواب نوشت كه چنين نكنم مگر امير مؤمنان به من دستور دهد كه تو يك سالارى و من نيز يك سالارم . »
پس از آن جرير سوى پل رفت و در بجيله با مهران پسر باذان كه از بزرگان پارسى بود رو به رو شد كه پل را بريده بود و جنگى سخت در ميانه رفت و منذر بن حسان بن ضرار ضبى به مهران حمله برد و ضربتى به او زد كه از اسب بيفتاد و جرير بر او تاخت و سرش را ببريد ، و در بارهء سلاح و جامه اش اختلاف كردند آنگاه صلح كردند و جرير سلاح او را بر گرفت و حسان كمربند او را گرفت .
گويد : شنيدم كه وقتى مهران جرير را ديد شعرى خواند كه مضمون آن چنين بود :
« اگر در بارهء من پرسش كنيد من مهرانم » « و اگر منكر شويد پسر باذانم . » گويد : « و من اين را نپذيرفتم تا يكى از مطلعان موثق به من گفت كه وى عرب - خوى بود و هنگامى كه پدرش در يمن عامل كسرى بود با او بزرگ شده بود و من اين سخن را پذيرفتم .
مثنى به عمر نامه نوشت و از جرير شكايت كرد ، عمر به پاسخ او نوشت كه من ترا بر مردى كه از ياران محمد صلى الله عليه و سلم بوده سالارى ندهم ، منظورش جرير بود .
پس از آن عمر سعد بن ابى وقاص را با ششهزار كس سوى عراق فرستاد و
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1622
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٦٢٢