عدا چون اين سخنان بشنيد بانگ برداشت كه اى آل عمرو ، در رياض ستم بينم و زور بشنوم ، كسى كه در خانه اش ظلم بيند واقعا ذليل است . و هم او بانگ زد : اى ابو سميط . و ابو سميط ، حارثة بن سراقة بن معد يكرب ، پيش زياد آمد كه ايستاده بود و گفت : « شتر اين جوان را رها كن و شتر ديگر به جاى آن بگير . » زياد گفت : « نمىشود . » ابو سميط گفت : « پس تو يهودى هستى » و سوى شتر رفت و زانو بند بگشود و به پهلوى آن زد تا برخاست و مقابل شتر بايستاد .
زياد به جوانانى از مردم حضر موت و سكون گفت تا او را بزدند و در هم كوفتند و دست ببستند و دست ياران او را نيز بستند و بداشتند و شتر را گرفتند و زانو بند زدند .
مردم رياض بانگ بر آوردند و بنى معاويه به حمايت حارثه برخاستند و مردم سكون و حضر موت از زياد حمايت كردند و دو اردوى بزرگ از دو سو فراهم آمد اما بنى معاويه به سبب اسيران خويش دست به كارى نزدند و ياران زياد بر ضد بنى معاويه دستاويزى نداشتند .
آنگاه زياد كس سوى بنى معاويه فرستاد كه يا سلاح بگذارند ، يا آمادهء جنگ باشند .
گفتند : « هرگز سلاح نمىگذاريم تا ياران ما را رها كنيد » زياد گفت : « تا با حقارت و زبونى متفرق نشويد آنها را رها نمىكنيم » اى مردم خبيث ، مگر شما در حضرموت سكونت نداريد و همسايگان قوم سكون نيستيد ، شما در ديار حضر موت و مجاورت كسانى كه بر شما تسلط دارند چه اهميت داريد و چه مىتوانيد كرد . » سكونيان گفتند : « به اين قوم حمله كن كه جز به اين وسيله از كار خويش دست بر نمىدارند » زياد شبانگاه به آنها حمله برد و كسان بكشت كه به هر سوى
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1469
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٤٦٩