سواران پيش قيس بازگشتند ، و او در صنعا قيام كرد و شهر را به تصرف آورد و از اطراف خراج گرفت اما همچنان مردد بود در اين اثنا سواران اسود پيش وى آمدند .
چون فيروز به خالگان خويش پناه برد و در حمايت آنها قرار گرفت و كسان پيش وى آمدند ماجراى خويش را به ابو بكر نوشت .
قيس گفت : « خولان و فيروز چيست و پناهگاهشان چه اهميت دارد . » آنگاه مردم قبايلى كه ابو بكر به آنها نامه نوشته بود به دور قيس فراهم آمدند و سرانشان بىطرف ماندند و قيس به ابنا تاخت و آنها را سه گروه كرد آنها را كه مانده بودند با كسانشان بداشت و زن و فرزند كسانى را كه سوى فيروز گريخته بودند دو گروه كرد ، گروهى را سوى عدن فرستاد تا از راه دريا بروند و گروه ديگر را از راه خشكى فرستاد و به همگان گفت به ديار خودتان برويد و كس همراهشان فرستاد تا آنها را به راه ببرد .
زن و فرزند ديلمى از راه خشكى فرستاده شدند
و زن و فرزند داذويه از راه دريا رفتند .
و چون فيروز ديد كه مردم يمن به دور قيس گرد آمدهاند و زن و فرزند راهى شدهاند و در معرض غارت قرار گرفتهاند و براى نجات آنها كارى از او ساخته نبود و آن سخن را كه قيس در تحقير خالگان وى و ابا گفته بود شنيد . شعرى در مقام مفاخره و ذكر نسب خويش و اهل و عيال بگفت كه مضمون آن چنين است :
« روندگان ريگزار و نخلستان را ندا دهيد » « و گوييد كه ملامت نكنند » « گفتار دشمنان اگر چه بسيار گويند » « آنها را زيان نزند » « كه سوى قوم خويش مىروند » « از سخن روندگان راه كه در ريگزار مىروند »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1460
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٤٦٠