ملك ما به عراق و شام مىرسد .
سعيد بن عبيد گويد ، وقتى اهل غمر سوى بزاخه رفتند طليحه ميان آنها به پا خاست و گفت : « امرت ان تصنعوا حاذات عرى ، يرمى الله بها من رمى ، يهوى عليها من هوى » يعنى : به من گفتهاند كه آسيايى بسازيد كه دسته اى داشته باشد و خدا هر كه را خواهد سوى آن افكند و كسان بر آن افتند .
آنگاه سپاه بياراست و گفت : « دو سوار
از بنى نصر بن قعين بفرستيد كه براى شما خبر آرند . » و سعيد با سلمه براى اين كار برفتند .
عبد الرحمان بن كعب به نقل از يكى از انصار كه در بزاخه حاضر بوده گويد :
خالد در آنجا چيزى از زن و فرزند اسير نگرفت كه زن و فرزندان بنى اسد جاى ديگر بود .
ابو يعقوب گويد : زن و فرزندان بنى اسد ميان مثقب و فلج بود و زن و فرزندان طايفهء قيس ميان فلج و واسط بود و چون هزيمت يافتند همگى به اسلام گرويدند كه از اسارت زن و فرزند بيم داشتند و با مسلمانى از تعقيب خالد محفوظ ماندند و ايمن شدند .
طليحه برفت تا در نقع پيش طايفهء كلب فرود آمد و آنجا مسلمان شد و ميان آنها مقيم بود تا ابو بكر در گذشت .
مسلمانى وى هنگامى بود كه از اسلام اسد و غطفان و بنى عامر خبر يافت .
پس از آن به قصد عمره آهنگ مكه كرد و ابو بكر زنده بود كه از نزديك مدينه گذشت .
به ابو بكر گفتند : « اينك طليحه است . » گفت : « چكارش كنم ؟ كارش نداشته باشيد كه خدا او را به اسلام هدايت كرده است . »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 1390
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٣٩٠