همراه تو ميجنگيم . » كه در كار مروان قرظ منتى از او به گردن داشتند .
ولى نعمان گفت : « نمىخواهم شما را فنا كنم كه تاب خسرو نداريد . » و نهانى به دشت ذو قار پيش قبيلهء بنى شيبان رفت و هانى بن مسعود بن عامر بن عمرو بن ابى ربيعة بن ذهل بن شيبان را بديد كه سالارى و الا قدر بود و سالار ربيعه ، قيس بن مسعود بن قيس بن خالد بن ذى الجدين بود و كسرى ابله را به تيول به دو داده بود و بدين سبب نخواست خانوادهء خويش را به دو سپارد و بدانست كه هانى كسان ويرا از آنچه خويشتن را محفوظ مىدارد حفظ خواهد كرد .
پس از آن نعمان سوى خسرو رفت و زيد بن عدى را بر پل ساباط ديد كه به دو گفت : « نعمانك خودت را نجات بده » .
نعمان گفت : « اين كار تو كردى ، به خدا اگر جستم با تو همان كنم كه با پدرت كردم . » زيد گفت : « نعمانك ! برو چنان اخيه اى براى تو بستهام كه اسب چموش بريدن آن نتواند . » و چون خسرو خبر يافت كه نعمان بر در است ، بفرستاد كه او را به بند كردند و به زندان خانقين فرستاد و به زندان بود تا طاعون بيامد و در آنجا بمرد و مردم پنداشتند كه مرگ وى به ساباط بود و اين پندار از شعر اعشى آمده كه گويد :
« خداوند خورنق ، در ساباط از مرگ مصون نماند . » ولى مرگ وى در خانقين رخ داد و اين كمى پيش از اسلام بود و چيزى نگذشت كه خداوند عز و جل پيمبر خويش صلى الله عليه و سلم را بر انگيخت و جنگ ذو قار به سبب نعمان رخ داد .
از ابو عبيده معمر بن مثنى روايت كردهاند كه وقتى نعمان عدى را بكشت برادر عدى و پسرش به در خسرو بودند و نامهء اعتذار نعمان را كه به خسرو نوشته بود تحريف كردند كه خسرو به خشم آمد و بگفت تا وى را بكشتند و چون نعمان از خسرو بيمناك شد مال و سلاح خويش را با چيزهاى ديگر به هانى بن مسعود بن عامر بن خصيب بن عمرو
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 757
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٧٥٧