از عثمان بن صفوان روايت كردهاند كه گور آمنه در مكه به شعب ابى ذر است .
از ابن اسحاق روايت كردهاند كه وقتى عبد المطلب بمرد پيمبر خداى هشت ساله بود .
بعضىها نيز گفتهاند كه پيمبر خداى به هنگام مرگ عبد المطلب ده ساله بود .
از ابن عباس روايت كردهاند كه پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم از پس مرگ عبد المطلب به نزد ابو طالب بود و فرزندان وى قى به چشمان داشتند اما پيمبر پاكيزه و روغن زده بود .
اكنون از خاتمه كار كسرى انوشيروان پسر قباد سخن مىكنيم :
از هانى مخزومى روايت كردهاند ، و او يكصد و پنجاه سال زيسته بود ، كه به شب تولد پيمبر خدا ايوان كسرى بلرزيد و چهارده كنگرهء آن بيفتاد و آتش پارسيان خاموشى گرفت و هزار سال بود كه خاموشى نديده بود و درياچهء ساوه فرو رفت و موبدان به خواب ديد كه شتران درشت اندام كه اسبان تازى را مىكشيد از دجله گذشت و در ديار پارسيان پراكنده شد .
صبحگاهان كسرى از آنچه ديده بود بيمناك بود و صبورى كرد و دليرى نمود . آنگاه چنان ديد كه ماجرا را از وزيران و مرزبانان خويش نهان ندارد و تاج برگرفت و به تخت نشست و آنها را فراهم آورد و چون فراهم آمدند ، قصه را به آنها خبر ، داد در اين اثنا از خاموشى آتش خبر آمد و غم بر غمش افزود و موبدان گفت : « خدا شاه را نيك بدارد ، من نيز شب پيش خوابى ديدم و خواب شتران را با وى بگفت . » كسرى گفت : « اى موبدان اين چه باشد ؟ » كه موبدان را از همه كس به اين گونه چيزها داناتر مىدانست .
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 717
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٧١٧