به ديگرى گفت : « تو چه مىگويى ؟ » گفت : « من نود و نه گوسفند دارم و برادرم يكى دارد و مىخواهم آن را از وى بگيرم كه صد گوسفند داشته باشم و او رضايت نميدهد . » داود گفت : « ترا نگذاريم چنين كنى . » گفت : « نتوانى مرا باز دارى . » داود گفت : « اگر بدين كار دست زنى به اينجا و اينجايت مىزنيم . » و بينى و پيشانى خويش را نشان داد .
گفت : « اى داود حق اين است كه به اينجا و اينجاى تو بزنند كه نود و نه زن داشتى و اهريا يك زن داشت و پيوسته او را به معرض خطر فرستادى تا كشته شد و زنش را بگرفتى » .
و داود نظر كرد و كس را نديد و بدانست كه به معرض امتحان بوده و در بليه افتاده است و به سجده افتاد و زارى كرد و چهل روز سجده كرد و گريست و جز به - ضرورت سر بر نداشت و باز به سجده رفت و گريست كه از اشك وى علف روييد .
پس از چهل روز خدا به دو وحى كرد كه اى داود سر بردار كه ترا بخشيدم .
گفت : « پروردگارا چگونه دانم كه مرا بخشيده اى تو داور عادلى و در قضاوت ستم نكنى ، اهريا به روز رستاخيز پيش عرش تو آيد و سر خويش را به دست راست با چپ گرفته باشد و خون از رگهاى آن بريزد و گويد خدايا از اين بپرس چرا مرا كشت » .
گويد : و خداوند وحى كرد كه اگر چنين شود اهريا را پيش خوانم و از او بخواهم كه از تو در گذرد و چون در گذرد وى را بهشت عوض دهم .
داود گفت : « پروردگارا اكنون دانستم كه مرا بخشيده اى . » گويد : و تا وقتى بمرد از شرم به آسمان ننگريست .
از عطاى خراسانى روايت كردهاند كه داود گناه خويش را به كف دست نوشته
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 396
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٩٦