به ملامت گرفت و مردم از او مشغول بودند .
وقتى جرجيس به بتخانه در آمد و مردم نيز با وى در آمدند پير زن را ديد كه پسر خويش را به دوش داشت و از همه به او نزديكتر بود و پسر پير زن را به نام خواند كه زبان گشود و پاسخ وى بداد و از آن پيش هرگز سخن نكرده بود . آنگاه از دوش مادر به زير آمد و بر پاهاى خويش كه سالم شده بود راه رفتن گرفت و پيش از آن هرگز به پاى خويش راه نرفته بود .
و چون پيش روى جرجيس ايستاد به دو گفت : « برو و اين بتان را بنزد من بخوان . » در آن هنگام بتان بر كرسىهاى طلا بود و هفتاد و يك بت بود كه قوم ، خورشيد و ماه را نيز با نان پرستش مىكردند .
پسر گفت : « به بتان چه گويم ؟ » جرجيس گفت : « به آنان بگو كه جرجيس به حق خالقتان قسمتان مىدهد كه پيش وى شويد . » و چون پسر اين سخن با بتان بگفت همگى روان شدند و سوى جرجيس غلتيدند و چون پيش وى رسيدند زمين را بپاى بكوفت و بتان با كرسىها به زمين فرو شد و ابليس از شكم يكى از بتان در آمد و بگريخت كه بيم داشت به زمين فرود شود .
و چون از پيش جرجيس گذشت موى پيشانى وى را بگرفت كه به سر و گردن مطيع شد و جرجيس به دو گفت : « اى جان ناپاك و اى مخلوق ملعون چرا خويشتن را هلاك مىكنى و مردم را با خويشتن به هلاكت مىدهى و نيك مىدانى كه سرانجام تو و سپاهت جهنم است . » ابليس گفت : « اگر مخيرم كنند كه همه چيزها را كه زير خورشيد هست و ظلمت و شب بر آن در آيد بر گيرم يا يكى از بنى آدم را حتى يك لحظه به ضلالت افكنم آن
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 577
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٧٧