شنيدهام مرا بفرست . » و صيحائين بخت نصر را فرستاد و او برفت تا بدانجا رسيد ، و بنى اسرائيل در شهرهاى خود حصارى شدند و بخت نصر ياراى آنها نداشت و چون كار ماندن بر او سخت شد و يارانش گرسنه ماندند و خواستند باز گردند پيرزنى از بنى اسرائيل بيامد و گفت : « سالار سپاه كيست ؟ » و چون پيرزن را پيش بختنصر آوردند گفت : « شنيدهام كه مىخواهى پيش از گشودن شهر سپاه خويش را ببرى ؟ » بخت نصر گفت : « آرى دراز ماندهام و يارانم گرسنهاند و بيش از اين تاب ماندن ندارم . » زن گفت : « اگر اين شهر را براى تو بگشايم هر چه خواهم به من مىدهى و هر كه را بگويم مىكشى و چون بگويم دست بردار دست مىدارى ؟ » بخت نصر گفت : « آرى » زن گفت : « چون صبح شود سپاه خويش را چهار گروه كن و هر گروه را بر يك گوشهء شهر بدار كه دست به آسمان بر دارند و بانگ زنند كه خدايا به حق خون يحيى پسر زكريا ما را فيروزى ده و ديوارها فرو ريزد . » و چنان كردند و شهر فرو ريخت ، و از اطراف آن در آمدند .
و زن به بخت نصر گفت : « به انتقام اين خون كشتار كن تا آرام گيرد . » و او را به نزد خون يحيى برد كه بر خاك بسيار بود .
و بخت نصر چندان كس بكشت كه خون آرام گرفت و هفتاد هزار مرد و زن كشته شد .
و چون خون آرام گرفت زن گفت : « دست بدار كه وقتى پيمبرى كشته شود خدا عز و جل راضى نشود مگر قاتل وى با همه كسانى كه به قتل وى رضا دادهاند كشته شوند . » و صاحب اماننامه بيامد و بخت نصر از او و اهل خانه اش دست بداشت و
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 505
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٠٥