ببود . فشردهء انگور و سبد انجير همان جا بود و خدا چشمها را بسته بود كه كس او را نديد آنگاه وى را زنده كرد .
« * ( قال كَمْ لَبِثْتَ . قال لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ . قال بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَشَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّه وَانْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَانْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً 2 : 259 ) * [ 1 ] » يعنى : گفت چه مدت بوده اى ؟ گفت يك روز يا قسمتى از روز بودهام . گفت ( نه ) بلكه صد سال بوده اى . خوردنى و نوشيدنى خويش بنگر كه دگرگون نشده ! و دراز گوش خويش را بنگر ! ترا براى مردم عبرتى خواهيم كرد . استخوانها را بنگر كه چگونه بلندشان كنيم سپس آن را به گوشت بپوشانيم .
و خر خود را كه با وى مرده بود بديد كه عروق و عصب آن به هم پيوست و گوشت آورد و كامل شد و روح در آن روان شد و برخاست و بانگ برداشت و فشرده انگور و انجير را ديد كه به همان حال مانده بود و دگرگون نشده بود . و چون قدرت خدا را بديد گفت : « دانم كه خدا بر همه چيز تواناست » .
پس از آن خدا ارميا را زنده نگهداشت و هموست كه در بيابانها و شهرها ديده مىشود .
بخت نصر چندان كه خدا خواست پادشاهى كرد آنگاه خوابى ديد و از آنچه مىديد در شگفت بود و چيزى بدان رسيد و آنچه را ديده بود از ياد برد و دانيال و حنانيا و عزاريا و ميشايل را كه از نسل پيمبران بودند بخواند و گفت :
« چيزى به خواب ديدم و حادثه اى شد و آن را كه مايه شگفتى بود از ياد بردم . به من بگوييد چه بود ؟ » گفتند : « به ما بگو چه بود تا تأويل آن با تو بگوييم . » گفت : « به ياد ندارم و اگر تأويل آن را نگوييد شانه هاى شما را مىكنم . »
هامش
[ 1 ] - بقره 259 .