است و فرعون او را بجست و گفت : « بياريدش كه همانست . » و آنها كه به جستجوى موسى بودند گفتند او را در كوره راهها بجوييد كه موسى جوانست و راهها را نمىشناسد و آن مرد بيامد و به دو گفت : « * ( إِنَّ الْمَلأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ 28 : 20 ) * . . . * ( فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قال رَبِّ نَجِّنِي من الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ 28 : 21 ) * [ 1 ] يعنى :
بزرگان دربارهء تو راى ميزنند كه بكشندت برون شو كه من نيكخواه توام . از آن شهر ترسان و نگران برون شد و گفت : پروردگارا مرا از گروه ستمگران نجات بخش .
و چون موسى در كوره راهها سرگردان بود فرشته اى بر اسب بيامد و نيزه اى به دست داشت و چون موسى او را بديد از ترس به دو سجده برد فرشته گفت :
« سجده مكن به دنبال من بيا . » و به دنبال فرشته رفت كه او را سوى مدين هدايت كرد .
و موسى كه سوى مدين ميرفت گفت : « * ( عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ 28 : 22 ) * [ 2 ] يعنى :
شايد پروردگارم مرا به ميانه راه هدايت كند » و فرشته او را ببرد تا به مدين رسانيد .
از ابن عباس روايت كردهاند كه : فرعون و نديمانش از آن وعده كه خدا با ابراهيم كرده بود كه پيمبران و شاهان از اعقاب او پديد آرد سخن كردند و يكيشان گفت : « بنى اسرائيل در اين انتظارند و در وقوع آن شك ندارند و پنداشتند كه يوسف پسر يعقوب شاه موعود است و چون بمرد گفتند خدا با ابراهيم چنين وعده نكرده بود . » فرعون گفت : « راى شما چيست ؟ » گويد : و راى زدند و همسخن شدند كه مردانى را بفرستند تيغ بدست كه در ميان بنى اسرائيل بگردند و هر جا مولود پسرى يافتند سر ببرند و چون ديدند كه سالخوردگان بنى اسرائيل به اجل در مىگذرند و خردسالان را سر مىبرند گفتند :
« چيزى نگذرد كه بنى اسرائيل را فنا كنند و كار آنها به گردن خودمان بار شود . » از
هامش
[ 1 ] 28 : 21
[ 2 ] 28 : 22