پيشوازشان آمده بود .
از سدى روايت كردهاند كه اهل و عيال خويش را نيز همراه بردند و چون به مصر نزديك شدند يوسف با شاه سخن كرد و او و شاه به پيشواز آمدند و چون به مصر رسيدند يوسف گفت : « به مصر در آييد كه ان شاء الله در امان باشيد . » و چون به نزد يوسف شدند پدر و مادر را پهلوى خويش نشانيد .
از فرقد سبخى روايت كردهاند كه وقتى پيراهن را به صورت يعقوب افكندند بينا شد .
يوسف گفته بود : « همه كسان خويش را بياريد . » و يعقوب و برادران يوسف بيامدند و چون يعقوب نزديك شد ، به يوسف خبر دادند و او به پيشواز بيرون شد و مردم مصر با او سوار شدند كه او را سخت بزرگ داشتند و چون به هم نزديك شدند يعقوب پياده بود و بر يكى از پسران خود كه يهودا نام داشت تكيه داده بود و چون اسبان و مردم را بديد و به يهودا گفت : « اين فرعون مصر است » .
يهودا گفت : « نه ، اين پسر يوسف است » .
و چون نزديكتر شدند ، يوسف خواست آغاز سلام كند اما ممنوع شد كه سلام گفتن حق و شايسته يعقوب بود و گفت : « سلام بر تو اى برنده غمها . » و چون به مصر در آمدند يوسف پدر و مادر را به تخت بالا برد و بر آن نشاند .
دربارهء كسانى كه يوسف بتختشان بالا برد و بر آن نشانيد اختلاف كردهاند بعضىها گفتهاند يكيشان يعقوب بود و ديگرى مادرش راحيل بود و بقولى آن ديگر خاله اش ليا بود كه مادرش راحيل از آن پيش مرده بود .
و يعقوب و مادرش و پسران يعقوب او را سجده كردند .
از قتاده روايت كردهاند كه درود كسان چنان بود كه همديگر را سجده كنند .
و يوسف به پدر گفت : « پدر ! اين تعبير رؤياى ديرين من است كه خدا آن را محقق كرد . »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 274
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٧٤