گويد : و چون زن لوط ويرانى دهكده را بدانست از سر نوشت قوم بناليد و سنگى به دو رسيد و جان داد .
از ابن عطيه روايت كردهاند كه لوط به زن خود گفته بود راز مهمانان وى را فاش نكند و چون جبرئيل و همراهان بر وى در آمدند و زن آنها را بديد كه سخت نكو روى بودند سوى قوم رفت و در انجمن به دست خويش اشاره كرد و قوم دوان و شتابان بيامدند و چون به نزد وى رسيدند لوط با آنها چنان گفت كه خدا عز و جل در كتاب عزيز خويش فرمود و جبرئيل به دو گفت : « ما فرستادگان خداييم و آنها به تو دست نميابند . » گويد : و با دست اشاره كرد و چشمان قوم تاريك شد و به جستجوى ديوارها بر آمدند و چيزى نديدند .
از حذيفه نيز روايت كردهاند كه چون پير بد نهاد فرشتگان را بديد برفت و خبر داد و گفت : « لوط مهمان دارد كه نكوصورتتر و سفيدتر و خوشبوتر از آنها نديدهام » و قوم دوان بيامدند چنان كه خداى عز و جل فرمود و لوط در ببست و قوم به در پرداختند و جبرئيل از خدا عز و جل اجازه خواست تا عقوبتشان كند و اجازه يافت و جبرئيل با بال خويش آنها را بزد كه كور شدند و بدترين شب عمر خويش را گذرانيدند . آنگاه به لوط خبر داد كه ما فرستادگان خداى توايم و شبانگاه كسان خود را ببر .
گويند : وقتى لوط از دهكده بيرون شد زنش نيز همراه بود و چون صدا را شنيد به پشت سر نگريست و خداى تعالى سنگى بفرستاد و او را هلاك كرد .
و هم از قتاده روايت كردهاند كه وقتى زن لوط به قوم خبر داد و بيامدند لوط خواست جلوشان را بگيرد اما قوم به فرشتگان در آمدند و فرشتگان لمسشان كردند كه كور شدند و گفتند :
« اى لوط قومى آورده اى كه مانند تو جادوگرند باشد تا صبح شود » .
و جبرئيل چهار دهكده قوم لوط را بكند و برداشت و در هر دهكده يكصد -
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 228
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٢٢٨