ساره نيز كه دختر عموى ابراهيم بود به دو گرويد ، وى دختر هاران بزرگ ، عموى ابراهيم بود و خواهرى بنام ملكا داشت كه زن ناحور بود .
گويند : ساره دختر شاه حران بود .
ذكر گويندهء اين سخن از سدى روايت كردهاند كه ابراهيم و لوط سوى شام رفتند و ابراهيم ساره را را بديد و ساره دختر شاه حران بود كه از دين قوم خود بگشته بود و ابراهيم او را به زنى گرفت به اين شرط كه جز او زن نگيرد .
ابراهيم آزر را نيز به دين خويش خواند و گفت : « پدر چرا بتانى را كه گوش و چشم ندارند و كارى براى تو نسازند پرستش مىكنى ؟ » و پدرش دعوت او را نپذيرفت .
و ابراهيم و ياران مؤمن وى همسخن شدند كه از قومشان دورى گزينند و گفتند : « ما از شما و بتانى كه به جاى خدا پرستش كنيد بيزاريم . اى بتان و اى بتپرستان منكر شماييم و ميان ما و شما دشمنى و كينه هست تا وقتى كه به خداى يگانه ايمان بياريد ! » پس از آن ابراهيم سوى خداوند هجرت فرمود و لوط با وى برفت .
ابراهيم ساره دختر عموى خويش را به زنى گرفته بود و او را نيز همراه برد و به حران فرود آمد و چندان كه خدا خواست آنجا بماند .
سپس از آنجا نيز هجرت فرمود و به مصر در آمد كه يكى از فرعونان قديم شاه آن بود و ساره چنان كه گفتهاند بسيار زيبا بود و فرمانبردار ابراهيم بود
و خدا عز و جل او را گرامى داشته بود ، و چون وصف جمال وى با فرعون بگفتند ابراهيم را خواست و گفت : « اين زن كيست كه همراه دارى ؟ »
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 183
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٨٣