زير آن برد و همچنان او را در آغوش داشت تا از دنيا رحلت كرد در حالى كه دستش بر بدن على بود . « 1 »
هامش
( 1 ) . المناقب خوارزمى ، 68 / 41 . اين حديث را ابن مردويه طبق آنچه شهاب الدين ايجى شافعى در توضيح الدلائل 178 آورده ، نقل نموده است .
و نيز محب الدين طبرى در ذخائر العقبى ، ص 72 از عائشه نقل مىكند كه چون رحلت رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزديك شد فرمود : « حبيب مرا به نزدم بياوريد . » ابوبكر را حاضر كردند حضرت به او نگريست دوباره سر خود را بر بالين نهاد ، و بار ديگر همان را تكرار فرمود . عمر را فرا خواندند . همين كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را مشاهده كرده سر بر زمين نهاد و باز فرمود : حبيب مرا بگوييد بيايد . على را دعوت كردند . چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را ديد همراه با خود او را داخل پارچهاى كرد كه رويش انداخته بودند ، همچنان او را در آغوش داشت تا جان به جان آفرين تسليم كرد .
و نيزاين حديث در تاريخ دمشق ( ترجمة الامام على عليه السلام ) 3 / 17 / 1036 ؛ جواهرالمطالب ، 1 / 175 نقل شده است .
از عبدالله بن عمر روايت است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله هنگام بيماريش فرمود : « برادرم را نزد من فرا خوانيد . » ابوبكر را گفتند ، حضرت از او روى برگرداند آنگاه فرمود : « بگوييد برادرم بيايد . » عمر را گفتند آمد . رسول خدا صلىاللهعليهوآله از او نيز روى گردانيده آنگاه فرمود : « برادرم را بگوييد بيايد . » عثمان را گفتند آمد پس حضرت از او نيز روى برگرداند . پس على را فراخواندند پيامبر پارچهاى رويش بود برداشت و على را در زير آن پارچه داخل نمود ، هنگامى كه على از حضور پيامبر خارج شد . از ايشان سؤال شد رسول خدا چه چيزى در زير پارچه به تو فرمود ؟ گفتند : رسول خدا مرا هزار باب آموخت كه از هر بابى هزار باب گشوده مىشود .
مسند ابى يعلى موصلى ؛ سير اعلام النبلاء ، 22 : 8 ؛ تاريخ دمشق ( ترجمة الامام على عليه السلام ) 483 : 2 / 1012 ؛ كفاية الطالب ، 133 .