هامش
به دوش مىگرفت و سر راه على مىايستاد ، چون چشمش به آن حضرت مىافتاد صورتش را به سوى على مىنمودو با انگشت به سوى او اشاره مىكرد و به فرزند خود مىگفت : « فرزندم ! آيا اين مرد كه مىآيد دوست دارى ؟ » اگر كودك مىگفت آرى ، او را در بر مىگرفت و مىبوسيد ، و اگر مىگفت : نه ، او را بر زمين گذاشته و مىگفت : برو به ( قوم ) مادرت بپيوند . من فرزندى كه على را دوست ندارد نمىخواهم . »
تاريخ دمشق ( ترجمة الامام على عليه السلام ) ، 224 : 2 / 837 .