يكى آنكه « حزن و اندوه آنها در سينه ، و همّ و غمّ ايشان در قلب ايشان است » . به چهره و صورت ايشان سرايت نكند ، روى خود را هيچ وقت ترش نكنند و به تندى و تلخى به كسى ننگرند ، چهرهاشان خندان و لب و دهن ايشان تبسّمكنان است ، بلكه فى الجمله اهل مزاح كردن نيز باشد « 1 » .
عمر بن الخطّاب در وقت وفات گفت : « شش نفر لياقت خلافت را دارند :
طلحه و زبير و عبد الرّحمن بن عوف و سعد بن أبى وقّاص و عثمان و على » . هر كدام هر عيبى كه داشتند بيان كرد كه : خوب است ولى فلان عيب را دارد ، براى حضرت على عليه السّلام مىخواست عيبى پيدا نمايد گفت كه « مزاح مىنمايد و چهره خندان است ! » . شخص معيوب ، كمال اهل كمال را نقصان مىشمارد ، خود آن .
. . . ، فظّ غليظ ، بدخلق و بدخو بود . آن حضرت وصف مىنمايد طبيعت او را در خطبهء شقشقيه كه مىفرمايد أبو بكر خلافت را به چه جنسى بعد از خودش واگذار نمود :
« فصيّرها في حوزة خشناء ، يغلظ كلمها ، و يخشن مسّها و يكثر العثار فيها و الاعتذار منها ، فصاحبها كراكب الصّعبة إن أشنق لها خرم ، و إن أسلس لها تقحّم » « 2 » .
همچنين عمرو بن العاص ملعون براى اهل شام مذمّت آن سرور مىنمود مىگفت كه على شوخ و پرخنده است .
هامش
( 1 ) - در استنساخ اينگونه بود : « بلكه فى الجمله مزاح هم بايد داشته باشد » .
( 2 ) - نهج البلاغه خطبه سوم . : « سرانجام ، اوّلى حكومت را به راهى درآورد ، و به دست كسى سپرد كه مجموعهاى از خشونت ، سختگيرى ، اشتباه و پوزشطلبى بود ، زمامدار مانند كسى است كه بر شترى سركش سوار مىباشد ، اگر عنان محكم كشد ، پردههاى بينى حيوان پاره مىشود ، و اگر آزادش گذارد ، در پرتگاه ، سقوط مىكند » .