« پس عمرو بن العاص . . . مرد به خدمت پيغمبر ( ع ) فرستاد و زيادت مدد خواست .
سيّد ( ع ) ابو عبيدة بن الجرّاح را بفرستاد با لشكر مهاجران ، از جملهء ايشان ابو بكر و عمر . . .
بودند . و ابو عبيدهء جرّاح بر سر ايشان امير كرد .
« پس چون ابو عبيده . . . بر سيد ، عمرو بن العاص مردى طرار كاردان بود و در امور رياست و منصب هيچ دقيقه فرونگذاشتى ، و نهاد ابو عبيده . . . بر خلاف وى بود . . . پس عمرو بن العاص چون ابو عبيده و لشكر مهاجر را بديد گفت : يا ابا عبيده ، تو از بهر مدد آمدى يا از بهر آنكه تو امير من باشى و من مأمور ؟ ابو عبيده . . . گفت : اى عمرو ، من در بند آن نيستم و تو به حال خود مىباش كه تو دانى و لشكر كه با تواند ، و من دانم و لشكرى كه با مناند . عمرو بن العاص گفت : نه كه ترا از بهر مدد من فرستاده اند و تو مأمورى و من اميرم . و غرض عمرو بن العاص از اين سخن طلب تقدم بود . . . » ( و نيز : طبقات ج 2 ، ق 1 ، صص 95 - 94 ، الكامل ، ج 2 ، ص 232 ، تاريخ طبرى ، ج 3 ، صص 1605 - 1604 . ) ص 246 ، س 12 :
اسلام آوردن عمرو عاص و خالد بن وليد در متن تاريخ طبرى ( ج 3 ، صص 1603 - 1601 ) و مغازى گوياتر است . و همانند آن است در سيرت رسول الله ( ج 2 ، صص 72 - 769 ) : عمرو عاص مىگويد :
« . . . گفتم : . . . ما زير دست ملك نجاشى باشيم اوليتر كه زير دست محمّد باشيم . . .
پس برخاستيم و تحفه ها بخريديم و روى در حبشه نهاديم . پس چون به پيش ملك نجاشى رسيده بوديم ، عمرو بن اميّة الضمرى را ديدم كه از پيش پيغمبر عليه السّلام آمده بود به رسالت پيش ملك نجاشى . . .
به پيش ملك نجاشى رفتم . . . و پيش وى سجده كردم . . . و نجاشى مرا پرسش كرد . . .
آن تحفه ها پيش وى بنهادم و او را سخت خوش آمد و بسيار شادباش بگفت . بعد از آن گفتم :
اى پادشاه ، اين مرد . . . رسول مردى است كه قوم خود را مخالفت كرده و با ايشان عداوت پيش گرفته و از ايشان بسيار به قتل آورده است ، يعنى پيغمبر عليه السّلام . . . اكنون التماس من از خدمت تو آن است كه وى را به دست من دهى تا من وى را بكشم . . .
چون اين سخن بگفتم ، نجاشى ديدم كه عظيم خشمناك شد ، چنان كه از خشم دست در بينى خود زد ، چنان كه من پنداشتم كه مگر بينى خود بشكست و گفت : تحفه هاى وى به وى رد باز كنيد . چون وى را چنان ديدم ، از شرم و خجالت مىخواستم كه به زمين فرو شوم . . .
[ نجاشى ] گفت : اى عمرو ، تو از من كسى مىخواهى كه وى از پيش كسى آمده است كه ناموس اكبر يعنى جبرئيل به وى مىآيد همچنانكه به موسى مىآمد . . . گفتم : اى پادشاه ،
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 1494
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٤٩٤