روز امير المؤمنين على رضى الله عنه وصيّت كرد . مردمان گفتند : يا امير المؤمنين ، از پس تو با حسن بيعت كنيم ؟ گفتا : شما دانيد ، و من به خود مشغولم اندر اين كار چيزى نگويم . و روز سوم از آن زخم بمرد . و حسن و حسين او را بشستند و عبد الله بن جعفر با ايشان بود . سه جامه كفن كردند و [ نه ] تكبير كردند ، پس او را به گور كردند به كوفه ميان سراى سلطان .
ديگر روز مردمان با حسن بيعت كردند . پس حسن ابن ملجم را بياورد و بفرمود كشتن . پسر ملجم او را گفت : مرا زمان ده تا كارى كنم كه اين خليفتى بر تو بماند و بيعت مردمان تمام شود ، آنگاه اگر خواهى كه مرا بكشى تو دانى . حسن گفتا : چه كنى ؟ گفت : من با خداى تعالى نذر كرده بودم ، اكنون مرا زمان ده تا بشوم و سوى تو باز آيم آنگاه مرا بكش . حسن سخن او نشنيد ، پس بفرمود تا او را بكشتند و بيرون بردند و بسوختند .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 675
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦٧٥