چون بو مسلم نگاه كرد كه غلبه كرمانى را است بدانست كه فرج آمد . ياران را گفت نزديك آمد .
و محمّد بن على بمرد و بو مسلم دعوت اندر گرفت به امامت ولد عبّاس . و مردمان با وى همى بيعت كردند تا هزار مرد گرد آمد از پنهان . چون آگاهى به نصر بن سيّار رسيد ، هيچ حيلت ندانست [ اندر كار بو مسلم كه مشغول بود به كرمانى ، و بيتى چند شعر بگفت و به مروان فرستاد و او را آگاه كرد از كار و مدحت او به هشيارى و مدد فرستادن و بيم نمودن از بزرگ شدن كار دشمن و رفتن ولايت از دست بنى اميّه . مروان شعر بشنيد و او را جواب نكرد . ] و چون نصر شعر فرستاد به مروان ، و او را جواب نكرد ، نصر بدانست كه به كار بنى اميّه ادبار اندر افتاد . و نامه نوشت به يزيد بن عمر بن هبيره ، و او آن روز به واسط بود از دست مروان ، و در نامه گفت : امّا [ بعد ] بدان كه دولت ما هر دو يكى است و تو دانى كه آنچه من اندر ويم از حرب كرمانى . و مردى ديگر بيرون آمده است از پسران سرّاجان كه او را نه دين است و نه اصل ، و گروهى با او گرد آمده اند از فاسقان خراسان از شيعت ولد عبّاس ، و سوگند دهم بر تو به خداى كه خراسان را ضايع نكنى كه من همى ترسم كه اين كار از دست بشود ، بايد كه مرا مدد فرستى .
پس يزيد بن عمر از نامهء نصر نينديشيد و گفت : خراسان را چه كنم من از خراسان باك ندارم تا عراق مرا باشد .
و آنگاه طمع افتاد بنى هاشم را اندر خلافت ، و فضل بن عبد الرّحمن بن عبّاس بن ربيعة بن الحارث بن عبد المطَّلب بيتى چند شعر بگفت و به عبد الله بن الحسن بن الحسن بن علىّ بن ابى طالب عليهم السّلام فرستاد و او را حثّ كرد بر طلب ولايت خلافت گفتا آل بو طالب را نيز طمع افتاد اندر خلافت .
و ابو الحسن المدائني ايدون گويد كه عبد الله بن الحسين گفت : با عبد الله بن الحسن بن الحسن بن علىّ بن ابى طالب و على بن عبد الله بن العباس همى رفتم . داود بن على فراز نزديك عبد الله بن الحسن شد و گفت : اگر تو بفرمودى پسران خويش را ، محمّد و ابراهيم ، تا فردا اندر آمدندى و حرب كردندى اندر اين
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 1023
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٠٢٣