خبر بيرون آمدن عبد الرّحمن بن محمّد بن الاشعث بر حجّاج بن يوسف
بدان وقت كه عبيد الله بن [ ابى ] بكره از كابل بازگشت و شريح بن هانى كشته شد ، حجّاج نامه نوشت به عبد الملك و او را از اين حال آگاه كرد و گفت : من همى خواهم كه ديگر باره سپاه فرستم به كابل و ليكن خواستم تا نخست بر راى امير المؤمنين عرضه كنم تا مرا اندر اين چه فرمايد . عبد الملك جواب داد و گفت :
من چنان بينم كه تو راى خويش پيشگيرى ، خداى ترا توفيق دهاد . حجّاج به همه ولايت عراق اندر از عبد الرّحمن بن محمّد بن الاشعث دشمنتر نداشتى . و ايدون گويند از حجّاج كه او گفتى : هرگز نبود كه من او را ديدم كه نه كشتن او خواستم .
سبيعى گويد كه يك روز پيش حجّاج [ 295 b ] نشسته بودم ، عبد الرّحمن بن محمد ابن الاشعث اندر آمد ، چون از دور حجّاج او را بديد گفت : بنگر كه چگونه تبختر مىكند ، و الله كه اگر خواستمى گردنش بزدمى . پس چون عبد الرّحمن بيرون شد ، سبيعى گفت من نيز برخاستم و برفتم و او را گفتم با تو حديثى خواهم كردن اگر با من زنهار كنى كه تا حجّاج زنده باشد كس را نگويى ، و آن سخن كه حجّاج گفت او را بگفتم . عبد الرّحمن گفت : من نيز همچنانم كه او گويد ، و در آن تدبيرم كه هر جهد كه بتوانم كردن بكنم تا او را از اميرى باز كنم .
پس حجّاج بيست هزار مرد بگزيد از سپاه كوفه و بيست هزار ديگر از بصره و