بيار . گفت : آن مردمان قرابت مناند ، من ايشان را بند نتوانم كردن . ملك گفت : اگر نروى ترا بكشم ، و سوگند خورد .
عبد العزيز گفت : جزاى من از تو همچنان آمد چون جزاى سنمّار از نعمان صاحب الخورنق كه از وى همى برّ چشم داشت او را بكشت . پس اين عبد العزيز هر دو پسر خويش را بدان حىّ بنى كلب فرستاد تا مردمان را آگاه كرد كه ملك بر شما همى چه انديشد ، تا مردمان حذر كنند و انديشهء كار بكنند ، و اين قصيده بنوشت و سوى ايشان فرستاد به دست پسران خويش و بگفت :
جزانى جزاه الله شرّ جزائه
جزاء سنمّار و ما كان ذا ذنب
سوى رصّه البنيان عشرين حجّة
يعلّ عليه بالقراميد و السّكب
فلمّا رأى البنيان تمّ سحوقه
و آض كمثل الطَّود ذى الباذخ الصعب
فأتهمه من بعد حرس و حقبة
و قد هرّه أهل المشارق و الغرب
و ظنّ سنّمار به كلّ حبرة
و فاز لديه بالمودّة و القرب
فقال اقذفوا بالعلج من فوق برجه
فهذا لعمر الله من أعجب الخطب
و ما كان لى عند ابن جفنة فاعلموا
من الذنب ما آلى يمينا على كلب
ليلتمسن بالخيل عقر بلادهم
تحلَّل أبيت اللَّعن من قولك المزبى
و دون الَّذى منّى ابن جفنة نفسه
رجال يردّون الظَّلوم عن الشعب
و قد رامنا من قبلك المرء حارث
فغودر مسلولا لدى الأكم الصهب
پس نعمان مر بهرام را [ بر بام اين خورنق بر برد و بپرورد و برابر او دهى بود نام او سدير هم ] از حيره [ و چون ] به بام آن خورنق بر شدى از يك سوى باديه بود و هوايى خوشتر اندر جهان ، و از يك سوى سواد عراق و دهها و خرميها و رود عراق و خوشتر چيزى كه اندر جهان بود و نيكو [ چيزى ] كه چشم بر وى افتادى . و عرب مر نعمان را ربّ الخورنق و السّدير گويند . و بهرام را همى پروردى بر سر آن خورنق تا ده ساله شد . و نعمان دين عرب داشت ، بت پرستيدى . و او را وزيرى بود از زمين شام ترسا و بر دين عيسى بن مريم بود .
روزى اين نعمان نشسته بود با وزير بر آن بام خورنق ، بنگرست به جهان اندر ، و