و اما شكل چهارم دورترين آنهاست چه اينكه درست برعكس شكل اول است و از اينرو ارسطو آن را ذكر نكرده و پس از وى " جا " متذكر آن شده است .
توجه به اين مطلب هم ضرورى است كه بسيارى از معاصرين هنگامى كه مىخواهند براى قياس ، مثال بزنند مثالشان با شكل چهارم منطبق مىشود و پيداست كه آن بر خلاف طبع بوده و از اشتباهات آنهاست . البته اروپائيان همين قسم چهارم را قياس راست خوانده ، بيشتر همانرا ذكر مىكنند .
شرائط اشكال
هركدام از اشكال قياس ، شرائط خاصى را براى منتج بودن دارا است .
شرائط شكل اول ايجاب صغرى و كليت كبرى است
مانند " هر كه عاقل باشد ديندار است و هر كه ديندار باشد به بهشت مىرود " .
چه اينكه اگر صغرى سالبه باشد ، اصغر در تحت اوسط ، مندرج نخواهد بود و در نتيجه حكمى كه در كبرى درباره اوسط مىشود ، به اصغر سرايت نخواهد نمود . « 1 »
و اما اگر كبرى كلى نباشد ، در آنصورت لازم نيست كه اصغر حتما مندرج در تحت اوسط باشد و بنابراين حكم اوسط به آن سرايت نخواهد كرد
بله - اگر كبرى طبيعيه باشد و علت بودن موضوع براى محمول از آن
هامش
( 1 ) - ممكن است ايراد شود كه در صورتى كه صغرى سالبه باشد ، تباين اصغر با اوسط از آن مستفاد مىگردد و از آنجا كه اكبر با اوسط متحد است - اگر جمله ايجابى باشد - تباين آن با اكبر نيز مستفاد مىگردد و بنابراين نتيجه سلبى خواهد بود . جواب ايراد فوق آن است كه شايد اكبر اعم از اوسط باشد ، ، بنابراين اتحاد آنها در جميع افراد مستفاد نمىگردد . مانند : " هيچ گاوى انسان نيست و هر انسانى حيوان است " كه نتيجه آن " هيچ گاوى حيوان نيست " نمىشود .