نقيض آن گرفته مىشود ، اخص مىگردد " مانند مثال فوق " .
از آنچه گفتيم ، جهت اينكه چرا عكس نقيض سالبه كليه و جزئيه ، سالبه جزئيه مىشود " روشن شد " مانند هيچ انسانى سنگ نيست " و " بعضى از انسانها سنگ نيستند " كه عكس نقيض هر دو مىشود " بعضى از غير سنگها ناانسان نيستند " .
* * * عكس نقيض نيز لازم اعم اصل قضيه است " چنان كه دانسته شد " و به همين جهت است كه گاهى صدق مىكند هرچند كه اصل آن كاذب باشد - " مانند هر حيوانى انسان است " و عكس نقيض آن يعنى " هر ناانسان نا حيوان است " .
با شناختن معنى عكس معلوم مىشود كه در اثبات عكس قضايا ، جز به اثبات اصل آنها به چيز ديگرى نياز نيست و اين خود فايده مهمى است .
تناقض
از جمله موارد تباين كلى بين قضايا ، نسبت هر قضيهاى است با نقيض خودش .
مىدانيم كه نقيض هر چيزى ، رفع آن يا رفع شده آن است . انسان به لا انسان مرفوع مىشود و لا انسان ، رفع انسان است . و نسبت بين اين دو تناقض است « 1 » نقيض قضيه " هر انسانى حيوان است " عبارت است از " هر انسانى حيوان نيست " . به اين معنى كه بعضى از انسانها حيوان نيستند .
نسبت موجود بين دو قضيه فوق ، تعاند در صدق و كذب است . اگر يكى
هامش
( 1 ) - از آنچه گفتيم معلوم مىشود كه تناقض ، قسم خاصى از تباين است يعنى بينونت و جدايى كامل بين شيىء و رفع يا مرفوع آن - و تباين اعم است از اين بينونت و بينونتى كه بين شيىء و رفع يا مرفوعش نباشد مانند :
انسان و سنگ .