پس به حقشّان كه براى آنان بر خود واجب كردهاى ، مرا در گروه عارفان به آنها و آشناى به حقّشان ، و در شمار رحمشدگان به شفاعت آن بزرگواران وارد كن ، به درستى كه تو مهربانترين مهربانانى ، و درود خدا بر محمّد و خاندان پاكش و سلام خدا ، سلامى بسيار ، بر آنان باد ، و خدا ما را بس است ، و نيكو كارگشايى است .
مؤلّف گويد : اين زيارت را شيخ هم در كتاب « تهذيب » نقل كرده ، و علما بعد از اين دعا دعاى وداعى نقل كردهاند كه ما آن را به ملاحظ اختصار ذكر نكرديم . اين زيارت چنانكه ، علّامهء مجلسى فرموده ، بهترين زيارات جامعه ، از جهت متن و سند و فصاحت و بلاغت است ، و والد بزرگوارش در شرح من لا يحضره الفقيه فرموده : اين زيارت احسن و اكمل زيارات است . و من تا در عتبات عاليات بودم ، ائمه عليهم السّلام را زيارت نكردم ، مگر با اين زيارت . شيخ ما در كتاب « نجم الثاقب » حكاتى نقل كرده كه از آن استفاده مىشود ، بايد به خواندن اين زيارت مواظبت كرد ، و از آن غافل نشد ، و آن حكايت چنين است : جناب مستطاب تقىّ صالح ، سيد احمد بن سيّد هاشم بن سيّد حسن موسوى رشتى ، تاجر ساكن رشت ( ايدّه اللّه ) تقريبا در هفتده سال پيش ، به نجف اشرف مشرّف شد ، و با عالم ربّانى و فاضل صمدانى ، شيخ على رشتى ( طاب ثراه ) كه در حكايت آينده ان شاء اللّه ذكر خواهند شد به منزل حقير آمدند ، چون برخاستند ، شيخ به صلاح و سداد سيّد احمد بن هاشم اشاره كرد ، و فرمود داستان شگفتى دارد ، ولى در آن وقت مجال بيان نبود . پس از چند روزى شيخ على را ملاقات كردم ، فرمود سيّد رفت ، اما داستان را با قسمتى از حالات سيّد برايم نقل كرد ، از نشنيدن آنها از خود او ، بسيار تأسف خوردم ، گرچه مقام شيه ( رحمه اللّه عليه ) بزرگتر از آن بود ، كه اندكى احتمال خلاف در نقل ايشان برود ، و از آن سال تا چند ماه قبل اين مطلب در خاطرم بود ، تا در ماه جمادى الآخر اين سال ، از نجف اشرف برگشته بودم ، در كاظمين سيّد صالح سيّد احمد بن سيد هاشم را ملاقات كردم ، كه از سامره بازگشته ، عازم ايران بود ، پس شرح حال او را چنانكه شنيده بودم پرسيدم ، از آن جمله داستان معهود را مطابق شنيده من بيان كرد ، و آن داستان اين است كه گفت : در سال هزار و دويست و هشتاد به قصد حجّ بيت اللّه الحرام از دار المرز رشت ، به تبريز آمدم ، و در خانهء حاج صفر على تاجر معروف تبريزى منزل كردم
مفاتيح الجنان (فارسى) — صفحة 839
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٨٣٩