تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ( فارسى ) — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣
پس از چندى ابليس وارد كارگاه آنان شد و در غيابشان كالايشان را خراب مىكرد . آنان به يك ديگر گفتند : بياييد كمين كنيم و ببينيم چه كسى كالاى ما را خراب مىكند . پس در كمين نشستند كه ناگهان نوجوانى با بهترين شكل در رسيد . از او پرسيدند : آيا تو كالاى ما را خراب مىكنى ؟ گفت : آرى ، من بارها اين كار را كرده‌ام . تصميم گرفتند او را بكشند . پس او را نزديك تن از خودشان گذاشتند تا شب را نزد او به سر برد . چون شب فرا رسيد آن نوجوان فريادى كشيد . مرد پرسيد : تو را چه شده است ؟ گفت : پدرم شبها مرا روى شكم خود مىخوابانيد . مرد گفت : بيا و روى شكم من بخواب . آن نوجوان روى شكم او خوابيد . آن‌گاه پيوسته مرد را مىماليد تا به او فهمانيد كه با وى درآميزد . پس بار اوّل ابليس با او درآميخت . و بار دوم او با ابليس اين كار زشت را انجام داد ، سپس ابليس پنهان شد و از آنان گريخت . بامدادان آن مرد كار آن نوجوان را براى ديگران باز گفت و آنان از اين كار خوششان آمد ، و دست به اين كار زشت زدند ، تا آنجا كه مردان به مردان اكتفا كردند ، و اندك اندك كار به جايى رسيد كه هر كس از شهر و ديار آنان مىگذشت در كمين او مىنشستند و با او آن عمل زشت را انجام مىدادند تا آنجا كه ديگر كسى از شهرشان عبور نمىكرد . سپس آنان دست از زنان خود برداشته و به پسران نوجوان روى آورده بودند . هنگامى كه ابليس ملعون ديد كارش در مورد مردان گرفته است ، به سراغ زنان آمد و خود را به صورت زنى در برابر آنان نمايان ساخت و از آنان پرسيد : آيا مردان شما با يك ديگر درمىآميزند ؟ گفتند : آرى ، ما خود ديده‌ايم و لوط ( ع ) آنان را بسيار نصيحت مىكند امّا دست بر نمىدارند . ابليس پيوسته زنان را هم به همجنس بازى سفارش مىكرد تا اينكه آنان نيز به يك ديگر اكتفا كردند . وقتى حجّت بر آنان تمام شد ، خداوند جبرئيل ، ميكائيل و اسرافيل را به شكل نوجوانى كه قبا بر تن داشتند فرستاد . اين فرشتگان هنگامى كه لوط در مزرعهء خود مشغول كشت بود بر وى گذشتند . لوط از آنان پرسيد : كجا مىرويد ؟ من زيباتر از شما هرگز نديده‌ام . گفتند : بزرگ ما ما را به سوى صاحب اين شهر فرستاده است . لوط گفت : آيا بزرگ شما تاكنون از رفتار مردم اين شهر باخبر نشده است ؟ اى فرزندان من ، به خدا قسم اينها مردان را مىربايند و با آنها كارى مىكنند كه خون از ايشان جارى مىشود . فرشتگان گفتند : آقاى ما دستور داده است كه از وسط شهر عبور كنيم . لوط ( ع ) گفت : من حاجتى با شما دارم . گفتند : حاجت تو چيست ؟ گفت : اينجا بمانيد تا هوا خوب تاريك شود آن‌گاه برويد . آنها نشستند و لوط ( ع ) دختر خود را فرستاد و دستور داد تا مقدارى نان و اندكى آب در مشك براى آنان بياورد و جامه‌اى هم برايشان بياورد تا خود را از سرما بپوشانند . هنگامى كه دختر به خانه رفت ، باران شديدى باريدن گرفت و سيل جارى شد .
ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ( فارسى ) — صفحة 523 | الشيخ الصدوق / انصارى