به سوى عايشه حمله كرد و گفت : اى دختر فلان زن بىسر و پا چه قدر به تو گفتم به روى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلَّم نايست و صدايت را بلند مكن « 1 » .
اين روايت را نسائى هم در خصايص آورده با اين اضافه كه دست بلند كرد تا بر سر عايشه بزند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلَّم مانع شد و ابو بكر با خشم بيرون رفت .
هيثمى هم اين روايت را در مجمع خود آورده و به « بزاز » هم نسبت داده و رجال آن را صحيح دانسته است « 2 » .
عايشه حتى به فاطمه ( عليها السلام ) دختر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلَّم نيز حسادت مىورزيد و تحمل آن را نداشت كه ببيند پيامبر دخترش را مىبوسد و نوازش مىكند ، طبق روايت « ذخائر العقبى » « 3 » و روايت تاريخ بغداد « 4 » عايشه مىگويد : قلت يا رسول الله مالك اذا جاءت فاطمه قبّلتها . . ؟
اعتراض كردم ، چرا اين قدر فاطمه را مىبوسى ؟ ! در پاسخ فرمود :
« نعم يا عايشة انّى لمّا اسرى بى الى السّماء ادخلنى جبرئيل الجنّة فناولنى منها تفّاحة فاكلتها فصارت نطفة في صلبى فلمّا نزلت واقعت خديجة ففاطمة من تلك النّطفة و هى حوراء انسيّة ، كلَّما اشتقت الى الجنّة قبلتها »
« 5 » . آرى اى عايشه ، وقتى مرا به آسمان بردند ، جبرئيل مرا وارد بهشت كرد و سيبى از آنجا به من داد و من آن را خوردم آن ميوه نطفه فاطمه شد و چون برگشتم با خديجه همبستر شدم فاطمه از همين نطفه است پس فاطمه حورائى است در قالب بشر و من هر وقت مشتاق بوى بهشت مىشوم آن بوى را از فاطمه استشمام مىكنم و لذا او را مىبوسم .
هامش
« 1 » احمد بن حنبل ، مسند ، ج 4 ، ص 257 .
« 2 » هيثمى ، مجمع الزوائد ، ج 9 ، ص 126 .
« 3 » محب طبرى ، ذخائر العقبى ، ص 44 .
« 4 » خطيب ، تاريخ بغداد ، ج 5 ، ص 87 .
« 5 » خطيب ، تاريخ بغداد ، ج 5 ، ص 87 .