و به گزارش مسعودى گفت : امويان ! مانند گوى به سرعت آن را بگيريد كه سوگند به آن كه بو سفيان به او سوگند مىخورد من هميشه اميد آن را براى شما داشتم و البته كه به صورت ارث به كودكان شما خواهد رسيد ( مروج الذهب 1 / 440 )
و ابن عساكر در تاريخ خود 6 / 407 از قول انس آورده است كه بو سفيان پس از كور شدنش بر عثمان در آمد و پرسيد : اين جا كسى هست ؟ گفتند نه گفت :
خدايا كار را به همان گونه ى جاهليت بگردان و كشوردارى را به صورتى غاصبانه ، و امويان را ميخهاى زمين .
و ابن حجر مىنويسد : وى در روز احد و روز احزاب سر كرده ى مشركان بود و ابن سعد درباره ى روزگار مسلمانىاش مىگويد چون مردم را ديد كه به دنبال پيامبر گام بر مىدارند بر او رشگ برد و در دل گفت : چه مىشد اگر دوباره گروهى را براى ( برابرى ) با اين مرد فراهم مىكردم ، پس پيامبر به سينه اش كوبيد و گفت در آن هنگام خدا رسوايت مىكند و به روايتى : در دل گفت : نمىدانم چرا محمد بر ما چيره شد ؟ پس پيامبر به پشتش زد و گفت به نيروى خدا بر تو چيره شدم اصابه 2 / 179
و اگر از امير مؤمنان درباره ى اين مرد توضيح بخواهى كه كار را از كاردان خواسته اى زيرا در يك سخن از وى مىخوانيم معاويه طليق و آزاد شده اى است پسر طليق و آزاده شده اى ، حزبى است از اين حزبها . او و پدرش هماره با خدا و رسول او دشمن بودند تا با كراهت به اسلام در آمدند ( 1 ) .
و برايت همين بس كه در نامه اى به معاويه مىگويد : اى پسر صخر ( نام بو سفيان ) اى لعنتىزاده ( 2 ) و شايد كه با اين سخن خود اشاره به روايتى دارد كه سابقا آورديم زيرا به موجب آن ، پيامبر او ( بو سفيان ) و دو پسرش يزيد و معاويه را لعنت كرد و اين هنگامى بود كه ديد او سوار است و يكى از دو پسرش دهانه ى مركب را به دست گرفته و ديگرى آن را مىراند پس پيامبر گفت بار خدايا ! سواره و
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى 6 / 4
( 2 ) شرح ابن ابى الحديد 2 / 411 و ج 4 ص 51