بخش اسلام آوردن ابوذر 6 / 24 ، صحيح مسلم كتاب مناقب 7 / 156 ، دلائل النبوة از بو نعيم 2 / 86 ، حلية الاولياء از همسو 1 / 159 ، مستدرك حاكم 3 / 338 ، استيعاب 2 / 664
و ابو نعيم در حليه 1 / 158 از طريق ابن عباس آورده است كه ابوذر گفت :
در مكه با رسول ( ص ) اقامت كردم و اسلام را به من آموخت و چيزى از قرآن خواندم و گفتم اى رسول من مىخواهم دينم را آشكار كنم رسول گفت : من مىترسم تو را بكشند . گفتم بايد چنين كنم اگر چه كشته شوم . پس رسول پاسخى به من نداد و من آمدم و قريش در حلقه هائى چند در مسجد نشسته و سخن مىگفتند من گفتم گواهى مىدهم كه خدائى جز خداى يگانه نيست و محمد رسول خدا است . حلقهها از هم پاشيده شده برخاستند و مرا زدند چندان كه وقتى رهايم كردند مانند بت سرخ ( خونرنگ ) بودم و گمان مىكردند كه مرا كشتهاند من به هوش آمدم و نزد رسول ( ص ) شده و حال و روز مرا كه ديد گفت : تو را منع نكردم ؟ گفتم اى رسول نيازى در دل من بود كه آن را بر آوردم پس كنار رسول ( ص ) اقامت كردم تا گفت : به قبيله ى خويش بپيوند تا چون از آشكار شدن دعوت من خبر يافتى به نزد من آئى .
و هم آورده است كه عبد اللَّه بن صامت گفت : ابوذر به من گفت : به مكه شدم و گفتم آن كه دين خود را بگردانيده كجا است گفتند : آن كه دين خود بگردانيده ! آن كه دين خود بگردانيده . پس روى به من آورده با هر سنگ و استخوانى كه داشتند به من زدند تا مرا مثل بت سرخ ( خون آلود ) گردانيدند .
گزارش بالا را هم احمد در مسند 5 / 174 به صورتى گسترده آورده و هم مسلم در مناقب و هم - به گونه اى كه در مجمع الزوائد 9 / 329 مىخوانيم - طبرانى .
حديث دانش او [ ابوذر ]
1 - ابن سعد در طبقات كبرى 5 / 170 چاپ ليدن از طريق زاذان آورده است كه از على دربارهء بوذر بپرسيدند گفت : چنان دانشى را در خود گرفت كه ديگران از نگهدارى آن ناتوان شدند در رسيدن به مقامات عالى در دينش حريص بود و در از دست دادن دين خود سخت دريغ مىورزيد . در تحصيل علم حرص داشت بسيار