كه بگفتهى حديث : « دين را آنچنان مىخورد كه آتش ، هيزم را » - بيرون نبوده است .
براستى كه عشق رياست و هوس حكومت ، خطرناكترين بيماريهاى روانى بشر و كارگرترين آنان در مزاج نيرومند رهبران و مدعيان رهبرى است .
( 1 ) نبوت و امامت از اينرو كه هر دو از منصبهاى الهى مىباشند ، داخل در قلمرو سياست - به معناى متعارف آن - نيستند و هر سياستى كه در دستگاه نبوت و يا در يكى از توابع ادارى و تشكيلاتى آن مشاهده شود ، خود جزئى از دين و مربوط به آن است و يگانه مرجع با صلاحيت در همهى اين امور ، صاحب دين و رهبر دينى است و رأى و سخن او ، آخرين و حتمىترين رأى و سخن در آنباره مىباشد .
( 2 ) اينك براى اينكه ارتباط شديد اين مطلب با موضوع مورد بحث ما روشن شود ، به نامهى تظلم بار و عتابآميزى كه حسن بن على در آغاز خلافتش براى معاويه نوشت ، اشاره ميكنيم . . در آن نامه ، چنين آمده بود :
« . . . چون رسول خدا رحلت يافت ، بر سر ميراث حكومت او ، در ميان عرب منازعه در افتاد : قريش گفتند ما عشيره و خويشاوندان و نگهبانان نسب اوئيم و روا نيست كه شما بر سر حكومت و قدرت او با ما مخاصمه كنيد ؛ عرب اين حجت را از قريش پذيرفت و به داعيهى او گردن نهاد ؛ آنها را گرامى داشت و مسند را تسليم آنان كرد . پس آنگاه ما
صلح امام حسن ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 63
مساهمون: السيد الخامنئي
ص٦٣