قول رسول خدا صلىاللَّهعليه ( وآله ) و سلم حديث نقل مىكند ، من چه بگويم ؟ بعد به او گفت :
سخن ، جز همانچه كه تو مىگويى نيست . آنان به وكيع گفتند : به خدا سوگند اين بغدادى تو را هم فريب داده است .
ابراهيم حربى گويد : ابوعبداللَّه احمدبنحنبل را ديدم به گونهاى كه گويا خداوند ، علم اوّلين و آخرين را در او جمع كرده بود .
از ديگرى نقل شده است كه گفت : من كسى را آگاهتر از احمد به فقه و معانى حديث نديدم .
احمدبنسلمه گويد : از ابنراهويه شنيدم كه مىگفت : من با احمد و ابنمعين جلساتى داشتم و با همديگر مباحثه و مذاكرهى علمى مىكرديم . من دربارهى فقه و تفسير سخن مىگفتم . همگى ساكت مىشدند غير از احمد .
ابوبكر خلال گويد : احمد كتابهاى مربوط به آراى ديگران را مىنوشت و آنان را حفظ مىكرد و بعد به آنها توجّهى نمىنمود .
ابراهيمبنشماس گويد : از وكيعدربارهى خارجةبنمصعب پرسيديم ، گفت :
احمد مرا نهى كرده از اينكه از او حديثى نقل كنم . عبّاسبنمحمّد خلال گويد :
ابراهيمبنشماس گويد : از وكيع و حفصبنغياث شنيدم كه مىگفتند : كسى به سان اين جوان وارد كوفه نشده است . و مقصودشان احمدبنحنبل بود .
گفتهاند كه احمد نزد حسين جعفى به همراه نامهاى بلند بالا آمد تا دربارهى او شفاعت كند . حسين به احمد گفت : اى ابوعبداللَّه ! بين من و خودت واسطهاى قرار مده ، زيرا هيچكس كه از خود تو بزرگتر باشد ، وجود ندارد .
خلال ، از مروزى نقل كند كه در طرسوس به خضر مروزى گفت كه از ابنراهويه شنيدم كه از يحيىبنآدم نقل مىكرد كه مىگفت : احمدبنحنبل امام ما است .
خلال ، ازمحمّدبنعلى ، ازاثرمنقل مىكندكه برخىكسانىكه به همراه ابوعبداللَّه نزد يحيىبنآدم جمع شده و شاهد مناظره احمد با او بودند ، مىديدند كه چگونه سروصداى آنان بلند مىشود با اينكه يحيى يكى از افراد كمنظير زمان خودش در فقه بود .
خلاصهء عبقات الانوار (حديث نور) (فارسى) — صفحة 28
مساهمون: افتخار زاده
ص٢٨