بريدهء اسلمى برخاست و گفت : اى عمر ! آيا بر برادر رسول خدا و پدر نوادهگانش مىشورى ؟ همين تو كه در ميان قريش مىشناسيمت ؟ ! آيا شما دو نفر نبوديد كه رسول خدا به شما گفت : برويد نزد على و بر او به عنوان امير مؤمنان سلام كنيد ؟ و شما دو تا گفتيد : آيا دستور خدا و دستور رسول خدا است ؟ فرمود : آرى .
ابو بكر گفت : چنين بود ، ولى رسول خدا پس از آن فرمود : نبوت و خلافت در اهل بيت من جمع نمىشود . بريدهء اسلمى گفت : به خدا سوگند رسول خدا اين سخن را نگفت ، به خدا سوگند در ديارى كه تو در آن امير باشى ساكن نشوم . عمر دستور داد او را بزنند و برانند .
* سپس عمر گفت : اى پسر ابو طالب برخيز و بيعت كن . على عليه السّلام گفت : اگر نكنم ؟ ! عمر گفت : در اين صورت به خدا سوگند گردنت را مىزنيم . حضرت سه مرتبه بر آنان حجت تمام كرد ، آنگاه بدون اينكه كف بگشايد ، مشتش را دراز كرد ، ابو بكر بر مشت حضرت دست نهاد و به همين راضى شد .
* على عليه السّلام پيش از آنكه بيعت كند و ريسمان بر گردنش بود ، اين آيهء شريفه را خواند : يا
ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي
« 1 » * به زبير گفته شد : بيعت كن ، سرپيچيد . عمر ، خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه با گروهى از مردم بر او شوريدند ، شمشيرش را از دستش گرفتند و او را بر زمين زدند و به پشت خواباندند و سوارش شدند . زبير در حالى كه عمر روى سينهاش نشسته بود ، گفت : اى پسر صهاك ! به خدا سوگند اگر شمشيرم در دستم بود بر من دست نمىيافتى .
* سلمان گفت : سپس مرا گرفتند و گردنم را مانند كالائى به اين سو و آن سو كشيدند و رهايش كردند ، بعد دستم را گرفتند و پيچاندند ، به زور بيعت كردم .
سپس ابو ذر و مقداد به زور بيعت كردند . به جز على عليه السّلام و ما چهار نفر ، هيچ يك
هامش
( 1 ) قرآن 7 / 150 .