چه مىخواهيد از من بپرسيد .
مردى مؤمن و خدا و رسول دوست ، برخاست و گفت : اى پيامبر خدا ! من كه هستم ؟ فرمود : تو عبد اللَّه بن جعفر هستى ، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم او را فرزند پدرش دانست . آن مرد خوشحال بر جايش نشست .
سپس مردى منافق و بيمار دل و دشمن خدا و رسولش برخاست و گفت : اى رسول خدا ! من چه كسى هستم ؟
فرمود : تو فلانى پسر فلانى ، چوپان بنو عصمة كه بدترين شاخهء قبيلهء ثقيف هستند مىباشى . آنان نافرمانى خدا كردند ، خداوند هم خوارشان نمود . آن مرد نشست و بدينسان خداى خوارش نمود و در برابر چشم همه رسوايش كرد ، چرا كه مردم پيش از اين شكى نداشتند كه وى از دلاوران و بزرگان قريش است .
سپس فرد سومى برخاست كه منافق و بيمار دل بود گفت : اى رسول خدا ! بهشتىام يا دوزخى ؟ فرمود : دوزخى هستى ! آن مرد نشست و خداوند خوارش نمود و در برابر همه رسوايش كرد .
عمر بن خطاب برخاست و گفت : ما خشنوديم كه خداوند پروردگار ما و اسلام دين ما و تو اى رسول خدا پيامبر ما هستى ، و به خدا پناه مىبريم از خشم او و رسولش ، از ما درگذر اى رسول خدا ، خداى از تو درگذرد ، عيب ما را بپوشان خداى تو را بپوشاند . رسول خدا فرمود : خوب ! بعد از اين حرفها ، سؤالى هم دارى ؟ عمر گفت : اى رسول خدا ! خواهان عفو امت هستم .
على بن ابى طالب عليه السّلام برخاست و گفت : اى رسول خدا ! نسبم را بفرما كه من چه كسى هستم تا مردم خويشاوندى مرا با تو بدانند .
فرمود : اى على ! تو و من از دو شطّ نور خلق شديم كه از زير عرش تابيده بودند و تقديس خداى مىكردند ، و اين دو هزار سال پيش از آفرينش خلق بود ، سپس از آن دو شط نور دو قطره آب زلال سپيد به هم پيچيده پديد آمد و سپس آن دو قطره آب
كتاب سليم بن قيس الهلالي ( تاريخ سياسى صدر اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 141
مساهمون: سليم بن قيس الهلالي الكوفي
ص١٤١