آن يكى كشته به زهر واهتزا در اهتزاز ( 1 )
آن يكى گشته بي دفع البلايا در بلا
آن يكى را جان زتن گشته جدا اندر حجاز
وآن دگر را سر جدا گشته زتن در كربلا
آن كه دادى بوسه بر روى وقفاي أو رسول
گرد بر رويش نشست وشمر ملعون در قفا
وآنكه حيدر گيسوان أو نهادى بر دو چشم
چشم أو در آب غرق وگيسوان اندر دما
روز محشر داد بستاند خدا از قاتلانش
تو بده داد ومباش از حب مقتولان جدا
خدمت آن كن كه فخر عترت پيغمبرست
سيد سادات ذو الفخرين وتاج الاصفيا
قبله اقبال بو طاهر مطهر بن علي
الامام بن الإمام المرتضى بن المرتضا
هست هر كس در سياست مفتخر وأو مفتخر
هست هر كس در رياست مقتدى وأو مقتدا
طالعش را هر زمان اقبال گويد السلام
طلعتش را هر زمان خورشيد گويد مرحبا
نيست اندر سيرت ورأى ورسوم أو خلل
نيست اندر خاطر وخط وخطاب أو خطا
زد همايون روزگار أو رعايا ايمنند
روز وشب از حادثات روزگار پر جفا
پيش حلمش ذره صغرى بود ميخ زمين
پيش رويش عالم سفلى بود قطب سما
فضل أو بي غايت است وسر أو بي غائله
حال أو بي منت است وجود أو بي منتها
هامش
( 1 ) كذا