كردند قيمت هنرش صد هزار گنج
نخاس عقل گفت كه اين برده كم بهاست
بد خواه را ز دولت أو روز محنت است
يأجوج را ز سد سكندر به صد بلاست
اى سيدي كه از درجات رفيع تو
خاك درت تفاخر اعدا واولياست
همچون محمد وعلى وفاطمة شدست
زيرا حليم طبع وسخى كف وپر حياست
گر دست همت تو دو عالم بلقمه
وين طرفه تر كه از دهنش بوى ناشتاست
هر چيز را كه هست بود حد وانتها
درياى فضل توست كه بي حد وانتهاست
خورشيد عقل را شرف از برج فضل توست
خاتون باغ را تتق از دولت صباست
از گرد نعل أسب تو در چشم مملكت
معلوم شد كه قيمت ديده ز توتياست
گردون تو را رهى وزمانه تو را غلام
شه را به تو مرا دو سپه را به تو هواست
كي چون تو وكسان تو باشند حاسدان
جفت گل وبنفشه نه گشنيز وگند ناست
ادبير سوى خويش كشد حاسدت همى
ادبير همچو كاه وحسودت چو كهرباست
هر كس كه خواست بد به تو آن بد به دو رسيد
شك نيست اندرين كه بدان را بدى جز است
هر كس كه جست نيكى تو يافت نيكوئى
گويند در مثل كه " سزا در خور سزاست "
فهرست منتجب الدين — صفحة 338
مساهمون: منتجب الدين بن بابويه
ص٣٣٨