آن نيك نظركن ، ببين كه اين سخن از زبان ديدنى و شناختنى فراتر نمىرود . و امّا من نه اينم و نه آن » ( ص 56 ) . از اين نظر گاه هر زبان « تشبيهى » اى به كلّى مردود است . خدا آن را از همان دومين موقف كه با نفّرى از « قرب » سخن مىگويد طرد مىكند . گفتن اينكه خدا نزديك يا دور است زبان ناتراشيدهاى نيست كه فيلسوف به آسانى بتواند از آن درگذرد و به جاى آن زبان انتزاعى معانى به كار برد ؛ به عكس ، به قول ياسپرس ، سخن گفتنى به زبان اوّليه و اصيل است ، زبانى است كه نمىتوان هيچ زبانى را جانشين آن كرد . و امّا به همين زبان است كه خدا حمله مىكند تا نارسايى و محدوديتهاى آن را نشان دهد و انسان را دعوت كند كه حتى از آن هم كه بهترين موهبت اوست عارى شود .
« مرا در موقف قرب نگاه داشت و گفت : هيچ چيز ، از من دور تر از چيز ديگر نيست ، و هيچ چيز ، به من ، نزديكتر از چيز ديگر نيست ، مگر در صورتى كه من خود آن را در قرب به خود يا بعد از خود بگذارم .
« بعد را تو با قرب مىشناسى و قرب را با « وجد » : و امّا من آنم كه قرب نمىتواند مرا طلب كند و وجد نمىتواند به من دست يابد .
« قربى كه تو مىشناسى در قياس با آنچه من مىشناسم معرفت تو است در قياس با معرفت من .
« بعد مرا تو نمىشناسى ، و قرب مرا تو نمىشناسى ، زيرا تو صفت مرا چنان كه من مىشناسم نمىشناسى .
« من قريبم ، نه چون قرب چيزى به چيزى ، و بعيدم نه چون بعد چيزى از چيزى .
« قرب تو هرگز بعد تو نيست و بعد تو هرگز قرب تو نيست ، ولى من قريب بعيدم ، قربى كه بعد است و بعدى كه قرب است .
« قربى كه تو مىشناسى مسافت است ، و بعدى هم كه مىشناسى مسافت است ، ولى من قريب بعيد بىمسافتم .
« من نزديكتر به زبان از نطق آنم چون به نطق مىآيد » ( ص 2 و 3 ) .
حقيقت آيهء
لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ
، چنان كه مىبينيم ، از همان آغاز ورود در سخن بيان شده بود .
ولى اين حقيقت كه از آن خبر داده شده بود ، براى صوفى اكنون قطعيّت يافته است كه از همهء تزكيههاى موصوف در صفحات قبل گذشته است ؛ تزكيههايى كه نقاب از چهرهء استعارات غير حقيقى شعور مذهبى برداشته و آنها را حذف كرده است . با اين همه ، استعارهء ديگرى ، كه از همه باريكتر است ، باقى مىماند و آن استعارهء معرفت است . ولى در « وقفه » است كه حقيقت آن ظاهر مىشود .