955 - ( 3 ) در كتاب ارشاد مرحوم شيخ مفيد آمده است : « از آن جمله است آنچه راويان دربارهء ماجراى امام صادق عليه السلام با منصور بيان مىكنند كه : منصور به ربيع دستور داد امام صادق عليه السلام را احضار كند . وقتى امام عليه السلام را نزد منصور برد تا چشم وى به امام عليه السلام افتاد ، گفت : خداوند مرا بكشد اگر تو را نكشم . آيا در حكومت من نافرمانى مىكنى و عليه من دست به فتنه و آشوب مىزنى ؟
امام عليه السلام فرمود : به خدا سوگند ! من چنين كارى نكردهام و قصد آن را ندارم . اگر چنين خبرى به تو رسيده است گويندهاش دروغگوست و بر فرض محال كه من چنين كارى كرده باشم به تحقيق به يوسف ستم شد و او بخشيد و ايوب به بلا گرفتار شد و صبر كرد و به سليمان عطا شد و سپاسگزارى كرد . اينها پيامبران الهى هستند و نَسَب تو به آنان مىرسد .
منصور گفت : بسيار خوب ، از اينجا بالا بيا . امام عليه السلام بالا رفت . آنگاه منصور گفت : آنچه را من گفتم فلانى فرزند فلانى دربارهء تو به من گزارش كرد .
امام عليه السلام فرمود : اى اميرمؤمنان ! او را احضار كن تا اين مطلب را با من رو در رو كند .
آن مرد را حاضر كردند و منصور به وى گفت : تو آنچه را از جعفر عليه السلام نقل كردى ، خودت شنيدى ؟ آن مرد گفت : آرى .
امام عليه السلام فرمود : او را بر اين مطلب سوگند بده .
منصور به آن مرد گفت : آيا سوگند مىخورى ؟
آن مرد گفت : آرى و شروع به سوگند خوردن كرد .
امام عليه السلام فرمود : اى اميرمؤمنان ! به من اجازه بده او را سوگند دهم .
منصور گفت : اين كار را بكن !
امام عليه السلام به شخص سخن چين فرمود : بگو : از نيرو و قدرت خداوند بيزارى مىجويم و به نيرو و قدرت خود پناه مىبرم كه جعفر چنين و چنان كرد .
آن مرد نخست لحظهاى درنگ كرد و سپس به آن سوگند خورد . طولى نكشيد كه پاى بر زمين كوبيد و مُرد .
منصور گفت : پاى اين را بكشيد و به بيرون ببريد ، خداوند لعنتش كند . »
در گزارش ديگرى آمده است : « ربيع گويد : يك روز منصور مرا فراخواند و گفت : اى ربيع ! هم اكنون جعفر بن محمد عليه السلام را نزد من حاضر كن . به خدا سوگند ! او را خواهم كشت .
من شخصى را به دنبال امام عليه السلام فرستادم . هنگامى كه امام عليه السلام آمد ، گفتم : اى زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله ، اگر وصيت يا سفارشى مىخواهى به كسى كنى ، انجام بده .
امام عليه السلام فرمود : از منصور براى من اجازه بگير .
نزد منصور رفتم و محل امام عليه السلام را به وى گفتم . منصور گفت : او را وارد كن .
وقتى نگاه منصور به امام عليه السلام افتاد ، مشاهده كردم لبهاى امام عليه السلام حركت مىكند ، ولى نفهميدم چه مىگويد . هنگامى كه امام به منصور سلام كرد ، وى در برابر امام به پاخاست و او را در آغوش گرفت و در كنار خود نشاند . آنگاه به امام گفت : نيازهايت را باز گو كن .
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 771
مساهمون: السيد البروجردي
ص٧٧١