باب 69 حكم بيع مال به عوض هيچ
284 - ( 1 ) سماعه گويد : « محمد بن حسن از ابوحنيفه دربارهء « شىء » و « لاشىء » و آنچه خداوند غير آن را نمىپذيرد ، سؤال كرد . ابوحنيفه « شىء » را توضيح داد ولى در پاسخ به « لاشىء » درماند و گفت : با اين قاطر به سوى پيشواى رافضيان حركت كن و آن را به وى به « لاشىء » به فروش و بهايش را دريافت كن . محمد افسار قاطر را گرفت و نزد امام صادق عليه السلام آمد .
امام صادق عليه السلام به او فرمود : از ابوحنيفه دستور فروش اين قاطر را بگير !
محمد گفت : ابوحنيفه دستور فروش آن را به من صادر كرده است .
امام عليه السلام پرسيد : به چه مبلغى ؟
محمد گفت : به « لا شىء » .
امام عليه السلام فرمود : چه مىگويى ؟
محمد گفت : حقيقت را مىگويم .
امام عليه السلام فرمود : آن را به « لاشىء » از تو خريدم و به غلامش دستور داد آن را به اصطبل ببرد .
محمد بن حسن مدتى منتظر بهاى قاطر ماند ، وقتى طول كشيد به امام گفت : فدايت شوم ! بهايش كو ؟
امام عليه السلام فرمود : وعدهء ما فردا صبح !
محمد به سوى ابوحنيفه بازگشت و ماجرا را براى وى بازگو كرد . ابوحنيفه از اين خبر خوشحال شد و از او اظهار رضايت كرد . صبح فردا ابوحنيفه نزد امام عليه السلام رفت . امام صادق عليه السلام به وى فرمود :
آمدهاى تا « لا شىء » - بهاى قاطر - را دريافت كنى ؟
ابوحنيفه گفت : آرى ! و بهاى آن لاشىء است .
امام عليه السلام فرمود : آرى !
آنگاه امام عليه السلام سوار بر قاطر شد و ابوحنيفه نيز سوار مركب ديگرى شد و با هم به صحرا رفتند .
وقتى روز بالا آمد ، امام عليه السلام به سراب نگريست كه همانند آب جارى بالا آمده بود . آنگاه به ابوحنيفه گفت : اى ابوحنيفه ! در آن دوردست چه چيزى هست كه گويا جريان دارد ؟
ابوحنيفه گفت : اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله ! آن آب است .
با هم به سوى آن رفتند ، وقتى به آنجا رسيدند باز هم سراب را برابر خود در دوردست ديدند .
امام عليه السلام فرمود : بهاى قاطر را دريافت كن ! خداوند تعالى مىفرمايد : « همانند سرابى در بيابان هموار كه تشنه آن را آب مىپندارد تا اينكه نزد آن مىرود ، آن را چيزى نمىيابد و خداوند را نزد آن مىيابد . . . » .
از آنجا ابوحنيفه ناراحت و غمگين نزد يارانش رفت . به وى گفتند : اى ابوحنيفه ! تو را چه شده است ؟
ابوحنيفه گفت : قاطرى - كه ده هزار درهم پول برايش پرداخته بودم - بيهوده از چنگم رفت . »