توانگر نشده ، نيمى از ثروتمان رفت . طولى نكشيد كه همان مرد بينوا درِ خانه را زد . مرد عابد به وى گفت :
وارد شو . مرد بينوا وقتى وارد شد ، آن كيسه را در جاى خود نهاد و گفت : با شادكامى و گوارايى بخوريد . من فرشتهاى از فرشتگان پروردگار تو هستم . خداوند مىخواست تو را بيازمايد ، پس تو را سپاسگزار يافت . آنگاه رفت . »
1804 - ( 6 ) ابو حمزه از امام باقر عليه السلام روايت مىكند كه فرمود : « در ميان بنىاسرائيل عابد بدشانس محرومى بود كه همسرش هزينهء زندگى او را مىپرداخت . يك روز كه گرسنه شدند ، همسرش يك كلاف نخ به وى داد تا با آن چيزى بخرد . عابد رفت ولى چيزى نتوانست بخرد ؛ از اين رو به كنار دريا رفت . در آنجا ماهيگيرى را ديد كه ماهيان زيادى صيد كرده است . مرد عابد كلاف نخ رابه او داد و گفت : در تور ماهىگيرىات از اين استفاده كن .
مرد ماهيگير نيز يك ماهى به او داد . عابد آن را نزد همسرش آورد . وقتى شكم آن را پاره كرد ، مرواريدى در آن يافت و به بيست هزار درهم فروخت . »
1805 - ( 7 ) زهرى گويد : « نزد على بن حسين عليه السلام بودم كه يكى از يارانش آمد . امام عليه السلام به او گفت : اوضاعت چگونه است اى مرد ؟
آن مرد گفت : اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله ! وضع من به صورتى است كه از يك سو با چهارصد دينار بدهى صبح از خواب بيدار شدم و هيچ چيز براى پرداخت آن در اختيار ندارم و از سوى ديگر عيالوار هستم و چيزى ندارم كه هزينهء آنان را بپردازم .
امام عليه السلام از شنيدن وضعيت او به شدت گريست . من به وى گفتم : اى زادهء رسول خدا صلى الله عليه و آله چرا مىگريى ؟
امام عليه السلام فرمود : مگر گريه براى مصيبتها و سختىهاى بزرگ قرار داده نشده است ؟
گفتم : همين طور است اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله !
امام عليه السلام فرمود : كدام رنج و مصيبت براى مؤمن سوزناكتر از اين است كه در زندگى برادر مؤمنش كمبودى ببيند و نتواند آن را بر طرف كند و او را نيازمند مشاهده كند و قدرت بىنياز كردن او را نداشته باشد ؟
آنگاه آنان از يكديگر جدا شدند . از آن پس يكى از مخالفان زبان به شماتت و مسخره كردن امام سجاد عليه السلام گشود و مىگفت : شگفتا از كار اينها . يك بار ادعا مىكنند كه آسمان و زمين و همهء موجودات از آنان پيروى و اطاعت مىكنند و خداوند هيچيك از درخواستهاىشان را بدون پاسخ نمىگذارد و بار ديگر به ناتوانى خود از اصلاح كار نزديكترين يارانشان اعتراف مىكنند .
وقتى اين سخنان به گوش آن مرد تهيدست رسيد ، نزد امام سجاد عليه السلام آمد و گفت : اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله ! شنيدهام كه فلانى چنين و چنان مىگويد . اين سخنان براى من سختتر از رنجى است كه از وضعيت خود تحمل مىكنم .
امام عليه السلام فرمود : به تحقيق خداوند اجازهء گشايش كار تو را صادر كرد . آنگاه به كنيز خود دستور داد غذاى سحر و افطار روز بعد امام عليه السلام را بياورد . كنيز دو قرص نان خدمت امام عليه السلام آورد . امام سجاد عليه السلام به آن مرد گفت :
اين دو قرص نان را بگير ؛ زيرا من بهجز آنها چيز ديگرى در اختيار ندارم . همانا خداوند با اين دو نان ، اندوه تو را بر طرف مىكند و تو را به خير و نيكى فراوانى مىرساند .
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 1085
مساهمون: السيد البروجردي
ص١٠٨٥